نشست علمی با عنوان «چالش گذار از سنت به تجدد در نظام آموزشی دنیای اسلام با تکیه بر تجربه دارالفنون در ایران، دارالفنون در عثمانی و مدرسه صادقیه در تونس»

نشست علمی با عنوان «چالش گذار از سنت به تجدد در نظام آموزشی دنیای اسلام با تکیه بر تجربه دارالفنون در ایران، دارالفنون در عثمانی و مدرسه صادقیه در تونس» در تاریخ سه‌شنبه ۲۳ آبان ماه ۹۶ با حضور آقایان دکتر علیرضا ملائی توانی (عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی)، دکتر حسن حضرتی (عضو هیئت علمی گروه تاریخ دانشگاه تهران) و عباس برومند اعلم (عضو هیئت علمی دانشگاه امام خمینی(ره)) برگزار شد.

 

برومند اعلم : بحث نظام آموزشی و اصولاً مقولۀ آموزش در دنیای اسلام بحثی است بسیار مهم، کهن و بنیادین. آنچه به این نشست مربوط می‌شود واقعیت مشترکی است که تقریباً در کل دنیای اسلام وجود دارد و آن این است که تمام سرزمین‌های اسلامی در فواصل زمانی نسبتاً نزدیک به هم‌ــ یعنی حدود اواخر قرن ۱۸ و به طور مشخص  قرن ۱۹ــ عموماً با مظاهر مدرنیته و تجدد مواجه شدند؛ یکی از عرصه‌های چالش حوزۀ آموزش بود. این چالش برای دو سوی قضیه بود یعنی در تمام سرزمین‌های اسلامی نمایندگان مدرنیته (چه آنهایی که به صورت نرم و فرهنگی وارد سرزمین‌های اسلامی شده بودند چه آنهایی که خیلی سخت و خشن با رویۀ استعماری وارد سرزمین‌های اسلامی شده بودند) روی حوزۀ آموزش به‌عنوان یکی از اولین حوزه‌های مورد توجه دست گذاشتند و برای اصلاحش اقدام کردند. در سوی دیگر مصلحان دنیای اسلام، شخصیت‌ها وچهره‌هایی که در سرزمین‌های اسلامی از خلال این مواجهه به یک خودآگاهی رسیده بودند و به دنبال نشر این خودآگاهی درون جامعۀ اسلامی بودند، بحث نظام آموزشی و شیوه‌های آموزش را جزء اولویت‌هایشان قرار دادند و به آن توجه ‌کردند. آنها می‌دانستند که باید تغییری در نظام آموزشی جامعۀ خودشان ایجاد کنند. البته با اهداف متفاوت، ولی توجه به مقولۀ آموزش و نظام آموزشی نقطۀ بدیع و جالبی است که در همۀ سرزمین‌های اسلامی آن را شاهدیم. حوزۀ سرزمین‌های اسلامی شاید به عنوان خط  مقدم این مواجهه (و ایران اندکی بعد در این مواجهه) وارد عرصه شد. بنابراین، احساس شد باید یکسری تغییرات جدی در حوزۀ نظام آموزشی و کارکردها و برنامه‌ریزی‌های آن اتفاق بیفتد؛ در قلمروی اسلامی اگر بخواهیم کمی دقیق‌تر باشیم از ایالات و ولایات اسلامی در شمال افریقا سرزمین تونس پیشگام است؛ یعنی اگر جلوتر از استانبول نباشد تقریباً همزمان است با تحولاتی که در استانبول و خود آناتولی اتفاق افتاد. شما در شمال افریقا با پیشگامی تونس هم این تحولات را در عرصۀ نظام آموزشی دارید. نشستی که امروز در خدمتتان هستیم قرار است دریچه‌ای را روی این نوع از مطالعات تطبیقی و به اصطلاح مقارن باز  کند. خوب است به این نوع پژوهش‌ها و و مطالعات توجه کنیم و بهتر است دانشجویان تحصیلات تکمیلی این گونه پژوهش‌ها را در دستور کار خود قرار دهند. ما سه نوع نهاد در سه منطقۀ جغرافیایی از دنیای اسلام شناسایی کرد‌ه‌ایم که تقریباً با اهدافی شبیه هم در سه محیط جغرافیایی نسبتاً دور از هم شکل گرفتند و در تحولات سرزمین خود تأثیرگذار بودند. من فکر می‌کنم این موضوع قابل تعمیم به بسیاری از نهادها، ساختارها، شخصیت‌ها، جریان‌های فکری و گروه‌های فکری‌ـ‌اجتماعی دنیای اسلام در سرزمین‌های مختلف در این برهۀ زمانی است. در مطالعات ایرانی و در حوزۀ مطالعات مواجهۀ جامعۀ ایران با مدرنیته  وتجدد به غنایی رسیده‌ایم که الان وقتش باشد به سمت مطالعات تطبیقی برویم و سعی کنیم این مطالعات تطبیقی  و مقارن را در دستور کار خود قرار دهیم. این نشست شاید دریچه‌ای باشد برای اینکه بتوانیم از این حوزه استفاده کنیم. من فکر می‌کنم گرچه شاید عثمانی متقدم است، اما چون اینجا ایران است ابتدا بحث را با آقای ملائی توانی شروع می‌کنیم که قرار است دربارۀ دارالفنون ایران صحبت کنند. بعد در خدمت دکتر حضرتی هستیم.

 

ملائی توانی: موضوعی که می‌خواهم درباره‌اش بحث کنم تحت عنوان بازخوانی نقادانۀ اندیشۀ تاسیس دارالفنون و عملکرد آن است. پیش از ورود به بحث، نکته‌ای را باید تذکر دهم. من اینجا ابداً قصد ندارم وارد بحث‌های تاریخی شوم. نمی‌خواهم دربارۀ چگونگی، فرآیند، تاسیس، تاریخ نهاد دارالفنون و موضوعاتی مانند آن صحبت کنم. بلکه یک پرسش تاریخی مطرح می‌کنم و منظورم از پرسش تاریخی صرفاً یک پرسش فلسفی است. اینکه ما چگون با دارالفنون مواجه‌ایم؛ در مرحلۀ بعد عملکرد آن را ارزیابی خواهم کرد. همچنان که دکتر برومند فرمودند باید به این نکته توجه کرد که چرا دارالفنون تاسیس شد. چه اقداماتی در نظام فکری، اداری، سیاسی، آموزشی ما بود که تاسیس یک نهاد آموزشی مدرن از سنخ آموزش عالی را سبب شد. البته خیلی‌ها آن را به‌عنوان دبیرستان می‌شناسند برخی‌ها هم آن را دانشگاه می‌دانند. یک نهاد بینابینی بوده است. تقریباً می‌شود گفت یک کالج بود تا یک دبیرستان. البته بخشی از ماموریت‌های دبیرستان هم در آن اعمال شده می‌شده است. در هر صورت تردیدی نیست که اندیشۀ تاسیس به یک رشته اختلال‌هایی برمی‌گردد که در ساختار سیاسی، اجرایی و اداری کشور به ویژه پس از برخورد با غرب و مدرنیتۀ غربی در جنگ‌های ایران و روسیه کشور با آن مواجه شد و نخبگان ایرانی دریافتند که برای برون‌رفت از این وضعیت باید به اصلاحات روی آورند. از این زمان است که اندیشۀ اصلاحات در ایران شکل می‌گیرد. اندیشۀ اصلاحات در ایران دو جهت به هم پیوسته دارد: یکی آموزشی، دیگری نظامی. طی فرایندهایی این‌ها به هم می‌پیوندند و آثارشان در هم اثر می‌گذارد. جاهایی هم ممکن است دچار تمایزهایی بین آنها شویم. بحث ما اینجا روی شقّ اول است یعنی اصلاحات آموزشی. موضوع این است که اصلاحات آموزشی چگونه باید وارد ایران شود و ما چگونه باید دانش مدرن را از غرب بگیریم و آن را وارد ایران کنیم. پیش از این، دو راه را طی کرده بودیم: یکی استفاده از دانش مستشاران غربی بود که به‌ویژه در حوزۀ غربی رخ داد. هیئت ژنرال گاردن را اینجا داریم که نخستین مجموعۀ نظامی ایران را شکل داد و به دنبال آن بحث اعزام دانشجو به اروپا است. این دو تجربه‌ای بود که در این زمینه داشتیم. دارالفنون راه را به سوی ما گشود و آن راه این بود که ما به جای اعزام دانشجو به غرب یک نهاد آموزشی درست کنیم که با هزینۀ کمتر تعداد بیشتری را تربیت کنیم و در عین حال در رشته‌های مختلف متخصصانی را تربیت کنیم. ضمن اینکه از آسیب‌ها و آفت‌هایی که دانشجویان ما هنگام ورود به غرب (مشکلات عاطفی، احساسی) داشتند پرهیز شود و عواید بیشتری شامل حال کشور شود. این تجربه‌ای بود که امیرکبیر در سفر به روسیه و عثمانی از یکسو و همچنین بسیاری از سفیران و نمایندگان ایرانی، که به اروپا رفته بودند، به ایران انتقال دادند. میرزا صالح شیرازی و میرزا ابوالحسن خان ایلچی کسانی بودند که گزارش‌های مستندی دربارۀ مدارس نظامیه و فنی و آموزشی غرب به ایران معرفی کردند و یکی از راه‌های مهم پیشرفت و نوسازی روسیه را اتفاقاً در همین مدارس جستجو کرده بودند. امیرکبیر این تجربه را از این سفرنامه‌ها هم دیده بود  هم آموخته بود. بنابراین او هم در این راه قرار گرفت. اما هدف از تاسیس دارالفنون چه بود؟ بر اساس آنچه در روزنامۀ اتفاقیه آمده است  هدف اصلی تعلیم و تعلم علوم و صنایع نوین بود. همۀ کسانی  که دربارۀ دارالفنون سخن می‌گفتند از مرحوم عباس اقبال و دیگران که بعدها در این باره نوشتند مثل آقای دکتر اکبری  و دکتر فاضلی همه بر این نکته تاکید کرده‌اند که هدف تعلیم صنایع، حرف و فنون و علوم نوین بوده است. ازآنجا که قرار بود بسیاری از حِرَف اینجا آموزش داده شود آن را دارالفنون نامیدند؛ یعنی جایی که در آن بتوانند انواع حِرَف و فنون  را آموزش دهند. عباس اقبال خود از دانش‌آموختگان دارالفنون بود. بعدها یکی از پژوهندگان زندگی امیرکبیر شد. تعلق خاطر خاصی به او داشت و در مقاله‌ای پس از یکصد سال آن را با دانشگاه تهران در ۱۳۲۷ مقایسه می‌کند و معتقد است بنایی که امیرکبیر پی نهاده‌ است به مراتب استوارتر از بنایی است  که رضاشاه در دانشگاه تهران پی نهاد. معتقد است روش امیرکبیر روش اصولی، منطقی و صحیح بود که ما دانش را به همان سبک و سیاق و اصول اروپاییان یاد گرفتیم؛ ولی روشی که رضاشاه پی ریزی کرد مقلدانه بود که چندان موفق نبود. البته زمان برای قضاوت‌کردن در آن زمان به‌نظر من زمان زودی بوده است و عباس اقبال خیلی زود و پیش‌دستانه  به داوری دست زده است.  باید منتظر می‌ماندیم تا آثار و نتایج دانشگاه تهران بروز یابد. در هر حال می‌خواهم این بحث را از دو زاویه کنکاش کنم. یکی از منظر اندیشۀ تاسیس‌ در اینجا بر اهداف و آرمان‌ها تاکید دارم و می‌خواهم ببینم آیا این آرمان‌ها اساساً در ایران تحقق یافت یا نه. دوم‌، عملکرد دارالفنون از منظر پیامد‌های اجتماعی‌ـ‌فرهنگی.

تردیدی نیست که دارالفنون یک نهاد آموزشی مدرن بود که از متن تمدن غربی برخاست؛ برای فهم آن ناگزیر بودیم تمدن غربی را بفهمیم. هدف گردانندگان، سیاست‌گزاران و برنامه‌ریزان دارالفنون این بود که با تاسیس آن دانش از اروپا به ایران انتقال یابد تا بتوانیم نسلی از دانش‌آموختگان مختلف در صنایع و حرف و فنون را آموزش دهیم؛ در مرز دانش حرکت کنیم و بتوانیم جایگاه شایسته‌ای در علوم و فنونی که وارد ایران می‌شود داشته باشیم. اما سوال این است آیا ما می‌توانستیم به لحاظ امکان تاریخی در آن شرایط با دارالفنون در تولید دانش گام برداریم و حرفی برای گفتن در علوم جدید داشته باشیم و حتی بتوانیم دانش‌های جدید را به ایران انتقال دهیم. پاسخ من منفی است ولی بعد دربارۀ عملکرد دارالفنون به مباحث دیگری می‌پردازم زیرا می‌خواهم شما قضاوت پیش‌دستانه‌ای دربارۀ آنچه می‌گویم نداشته باشید. در قسمت پیامدهای عملی و عملکردهای آن به آنچه مد نظر  شما است بیشتر اشاره خواهم کرد. اعتقاد من این است اگر ما بخواهیم دارالفنون را به عنوان یک نهاد آموزشی مدرن بفهمیم ناگزیریم تمدن جدید و مدرنیتۀ غربی را درک کنیم چون این نهاد مدرن در متن آن تمدن معنا می‌دهد و از جا کندن و انتقاد آن به یک فضای سنتی نمی‌توانند دستاوردهای لازم و مورد انتظاری را که طراحان و سیاست‌گزاران و برنامه‌ریزان این نهاد داشته‌اند محقق کند. فهم مدرنیته به تعبیر گیدنز نیازمند فهم انسان‌گرایی مدرن و فهم روح اصلاحات مذهبی، روح روشنگری و روح علم جدید و روح عقل جدید و روح آزادی است. خب طبیعتاً در چنین جایگاهی نبوده‌ایم  که بتوانیم به این فضا دست پیدا کنیم، چون محصول آن تغییر نگاه انسان به انسان، تغییر نگاه انسان به جهان، تغییر نگاه انسان به عالم هستی و تغییر نگاه او به جامعه است؛ یعنی مجموعه‌ای از تغییرات در مبانی انسان‌شناسی، معرفت‌شناسی، هستی‌شناسی و جهان شناسی که در ایران رخ نداده بود. طبیعتاً وقتی ما از علوم جدید یا دانش جدید سخن می‌گوییم و انتقال آن به ایران را انتظار داریم به این معنا است که علوم جدید باید پیام‌آور تکنولوژی مدرن در ایران باشد. علوم جدید بر خلاف علوم سنتی‌ای که در ایران بود و بر علوم و معارف مذهبی تاکید می‌کرد اساساً یک  علوم زمینی بود، یک علوم ناسوتی بود دربرابر علوم جدید  که بر تجربه و آزمایش تاکید داشت نه همچون الهیات که جهان را مقدس می‌شمرد و علوم الهی را در مرکزیت و الویت قرار می‌داد و باقی علوم را در حاشیه. بنابراین در منظر علم جدید هیچ خط قرمزی وجود نداشت و هر چیزی قابل کنکاش و قابل شناخت بود، مشروط بر اینکه در دایرۀ شناخت علمی قرار گیرد. به همین علت وقتی علم جدید رشد می‌کند شاهد راز زدایی از جهان هستیم؛ جنبۀ مقدس و جادویی جهان بر کنار می‌شود و ما یک شناخت علمی‌تر، ملموس‌تر و قابل حصول‌تر درون تکنولوژی جدید، نظریه و مبانی جدید پیدا می‌کنیم. وقتی از این منظر نگاه کنیم می‌بینیم در آستانۀ تاسیس دارالفنون در ایران متاسفانه هیچ نسبتی با جهان معاصر نداشته‌ایم‌؛ البته در جنگ‌های ایران و روسیه ضرب شستی از جهان مدرن خورده بودیم، اما نسبت معرفتی، سیاسی، فکری‌ای با جهان جدید نداشتیم. حتی از تحولات جدیدی که در جهان معاصر رخ می‌داد مثل رنسانس، اکتشافات جغرافیایی، انقلاب فرانسه، انقلاب صنعتی و خیلی تحولات دیگر شناختی نداشتیم. طبیعتاً وقتی روح جهان جدید را درک نکرده‌ بودیم نمی‌توانستیم آموزش به‌عنوان یکی از مهم‌ترین رکن‌های جهان جدید را درک کنیم. بنابراین هر نوع تلاشی برای درونی‌کردن و انتقال‌دادن آن به ایران محکوم به شکست بود. وقتی شما تجربۀ معلمان دارالفنون را می‌خوانید به‌ویژه دکتر پولاک، که خاطراتش ترجمه شده است، می‌گوید علوم در ایران در مرحلۀ بسیار ابتدایی‌ای بودند. شناخت ایرانیان از جغرافیا فوق‌العاده سطحی و تحت تاثیر تعلیمات منسوخ بدوی بود. زمین را مسطح می‌دانستند که دورادور آن را دریا پوشانده است. علم کیمیا فقط به تغییر و تبدیل فلزات می‌اندیشید. پزشکی در ایران در ابتدایی‌ترین مراحل بود، چون جراحی اساساً حرمت داشت. نقاشی و خیلی علوم دیگر در همین وضع بودند. هیچ‌کتابخانۀ عمومی‌ای وجود نداشت. سطح سواد بسیار پایین بود. طبیعتاً در چنین فضایی نمی‌توانستیم ابعاد گوناگون تمدن غرب و مدرنیتۀ جدید را بفهمیم. به همین دلیل ابعاد متفاوت حتی نظام آموزشی مدرن را نمی‌توانستیم درک کنیم. طبیعتاً این به لحاظ معرفتی یک حالت کاریکاتوری پیدا می‌کرد. دومین دلیل‌ دربارۀ اینکه اهداف عالیه و علمی دارالفنون قابل دستیابی نبودند این است که ما نه کلیت تمدن غرب را درست درک کرده بودیم و نه حتی کلیت نظام آموزشی را. بنابراین بخشی از نظام آموزشی مدرن را وارد ایران کردیم نه همۀ اعضای آموزشی آن را و آن مقطع بین اواخر دبیرستان و اوایل آموزش عالی بود. درحالی‌که اگر  می‌خواهیم در بستر آموزش غربی یا در مسیر آموزش مدرن قرار بگیریم باید برویم از  پیش دبستانی شروع کنیم و دبستان و راهنمایی و همین‌طور این حلقه را تکمیل کنیم تا معنا دار شود. اما این کار انجام نشد؛ پس از چند دهه در دورۀ مظفرالدین شاه و دورۀ صدارت امین الدوله یک تغییر ناگهانی پدید آمد و ما به ضعف‌های دارالفنون پی بردیم که همان فقدان نهادهای آموزشی پیشادارالفنون (پیش دانشگاهی) بود. به همین دلیل در آن دوره اصلاً بحث اولویت و اهمیت تسهیلات رایگان عمومی و فراگیر مد نظر قرار گرفت و به عنوان رمز پیشرفت کشور مطرح شد. انجمن معارف شکل می‌گیرد و انبوهی از مدارس و کتابخانه‌ها و کارهای این چنینی انجام می‌شود و ما را در کنار تجربۀ سوم که دارالفنون بود به تجربۀ چهارم می‌رساند. اگر باز به تجربۀ دارالفنون برگردیم به نظر می‌آید واقعاً چرا گردانندگان دارالفنون واقعاً فکر نمی‌کردند کدام محصل با کدام بستر و مبانی آموزشی باید وارد دارالفنون شود. آیا کسی که در ساختار مکتب خانه‌ای سنتی و پیشین ما تربیت شده بود قابلیت ورود به دارالفنون را داشت تا بتواند در معرض آموزش‌های مدرن قرار گیرد؟ تجربۀ بعدی نشان داد این‌ها واقعاً این قابلیت را نداشتند. اکنون یکسری از تجربه‌های مربوط به محصلان را اینجا برایتان بازگو می‌کنم. این تجربه‌ها نشان می‌دهد آنها چگونه با دشواری‌های بسیاری در این راه مواجه بودند.

نکتۀ دیگر این است که دارالفنون صرفاً به فعالیت‌های آموزشی معطوف بود. هرگونه پیشرفت علمی نیازمند این است که ما یک نهاد پژوهشی کنار فعالیت‌های آموزشی خود داشته باشیم. در دارالفنون چنین نهادی وجود نداشت نه درونش نه به عنوان یک نهاد مکمل بیرون آن چیزی نبود که این حلقۀ آموزشی را تکمیل کند یا این حلقۀ آموزشی جایی تکمیل شود یا جایی آموزش داده شود. بنابراین این گسست را اینجا شاهدیم. البته پشت دارالفنون یکسری آزمایشگاه‌های کوچکی تاسیس می‌شود، یکسری نهادهای مربوط به امور دانشجویان و نیز یکسری کتابخانه آنجا ایجا می شود اما به روز نیستند و بعد از مدتی از دور خارج می شوند. امکان نوسازی آن‌ها و ورود دستاوردهای جدید و  نیز آنچه را برای آزمایش در علم شیمی در غرب استفاده می‌شد نداشتیم  چون الزامات و اقتضائاتش وجود نداشت و یک نهاد پژوهشی یا یک نهاد مدرنیته که بخواهد آن را پشتیبانی کند نبود. علت چهارم ناکامی دارالفنون این بود که نه برآمده از تجربۀ تاریخی آموزش‌های سنتی در ایران بود و نه دقیقاً برگرفته از آموزش‌های مدرن و جدید غربی. از این جهت عرض می‌کنم که ما یک سنت تاریخی در نظام آموزشی سنتی خود داشتیم مثل حوزه‌های علمیه، مکتب‌خانه‌ها و سایر فرآیندهایی که کار آموزش را در ایران دنبال می‌کردند.

در تجربۀ غربی شما می‌بینید که دانشگاه‌های جدید همه از درون این موسسات الهیاتی بیرون آمده‌اند و در امتداد همان‌‌ها شکل گرفته‌اند. اما در ایرا ن در امتداد آن نیست و از درون آن هم بیرون نیامد، بلکه کنار آن، مستقل از آن، بیرون از آن و متمایز از آن رشد کرد. به همین علت اینها دوران متفاوتی را طی کردند؛ در تعارض با هم بودند و این تعارض از آن زمان تاکنون ادامه دارد و در متن و تاریخ و فرهنگ ما تداوم یافته است و سبب می‌شود آن تجربۀ تاریخی و سنتی ما در آموزش نتواند مکمل این نهاد آموزشی مدرن باشد. اینها همدیگر را دفع می‌کنند و برای یکدیگر مخاطره‌آمیز تلقی می‌شوند زیرا دارالفنون اساساً بر علوم عرفی و سکولار تاکید داشت درحالی‌که در نهادهای سنتی ما علوم با رویکرد الهیاتی و لاهوتی آموزش داده می‌شد. این یک گسست عمیقی بود که در تاریخ آموزش ما رخ داد و جسته و گریخته تداوم پیدا کرد. اکنون به تجریۀ یکی از دانش‌آموختگان بپردازیم: آقای نصرت قوچانی که بعدها یکی از پزشکان می‌شود‌ از دانش‌آموختگان دارالفنون بود. او در خاطراتش می‌نویسد: هنگامی‌که وارد دارالفنون شدم احساس کردم انبوهی دانش و اندوخته دارم که اینجا به کارم می‌آید و نسبت به همکلاسی‌های خود از این نظر وضعیت بهتری خواهم داشت چون ریاضی خوانده بودم. ریاضی قدیم ایران را تا مرحلۀ  آخر خوانده بودم. اما وقتی وارد دارالفنون شدم احساس کردم باید از همۀ گرایش‌های پیشین چشم بپوشم‌. آنها نه تنها به درد من نمی‌خورند بلکه مزاحمم هستند چون شیوۀ آموزش و نوع مطالعه‌ اساساً با آنچه در نهاد آموزشی مدرن آموزش داده می‌شد متفاوت بود. در شیمی و فیزیک هم همین‌طور بود. او می‌گوید اگر کسی می‌خواهد وارد نظام آموزشی مدرن شود بهتر است اصلاً سراغ علوم سنتی ما نرود. چون تجربۀ من نشان داده است نیمی از  آن حداقل بر خیال استوار بود. عنوانی که خودش به کار برده «خیال نظم» است. نیمی دیگر را می‌توانستید به زحمت با دانش جدید انطباق دهید که کار فوق العاده سختی بود.

پنجمین دلیل ناکامی دارالفنون در دست‌یابی به اهدافش این بود که روی یکسری از رشته‌های خاص تمرکز داشت. البته ابتدا ظاهرا تصور بر این بود که  ما انبوهی از دانش‌ها را وارد ایران کنیم‌. اما در عمل آنچه تحقق یافت ۶-۷ رشته بیشتر نبود. برخلاف آنچه عباس اقبال می‌گوید و دانشگاه تهران را با دارالفنون مقایسه می‌کند و آن را ضعیف‌تر از دارالفنون می‌داند در دانشگاه تهران علوم گسترده‌تر بود. البته دورۀ تاریخی عوض شده بود و شرایط تفاوت داشت. طبیعتاً نمی‌شد به سبک دارالفنون عمل کرد. اما در دارالفنون دانش‌هایی وارد شد و کنار هم قرار گرفت تا همدیگر را تکمیل کنند و حالت هم‌افزایانه‌ای داشته باشند. به ویژه در زمینۀ علوم دقیقه که این هم در دارالفنون رخ نداد. نکتۀ بعدی که باز دلیل ناکامی دارالفنون بود این است که هیچ گاه گفتگوی علمی و انتقادی‌ای دربارۀ اهداف، مقاصد و مبانی دارالفنون بین بنیان گذاران آنها و نخبگان آن دوره شکل نگرفت که ببینند واقعا چه افقی باید ترسیم کنند و نهادها چه کاری باید انجام دهند. صرفاً آرزوهایی طراحی شد که به دلایلی که گفتیم محقق نشد. نکتۀ بعدی این است که تاسیس دانشگاه در غرب برآمده از شرایط، دگرگونی‌های تاریخی، معرفتی، بینشی و فکری بود که در‌ تمدن جدید رخ داد. دانشگاه در یک فرآیند تاریخی طبیعی متولد شد، اما در دارالفنون اینگونه نبود. دانش‌های ما در چنین وضعیتی نمی‌توانستند به موفقیت برسند چون این محصول یکسری دگرگونی‌های عمیق در مبانی معرفت‌شناسی، انسان‌شناسی، هستی‌شناسی، جهان‌شناسی و مانند آن‌ا بود؛ انا ما هیچ‌ تجربه‌ای در این زمینه نداشتیم. به همین علت می‌بینیم که اقتضائات و نیازمندی‌های دستگاه قدرت همواره بر دارالفنون سایه می‌افکند. دارالفنون چاره‌ای ندارد. عالمان و دانش‌آموختگانش باید تحت حمایت نهاد قدرت حرکت کنند. در سیاست‌گذاری، برنامه‌ریزی و فرآیندهای پیش رو نمی‌توانستند راهی مستقل از نهاد قدرت را طی کنند و مجبور بودند در این مسیر حرکت کنند. نکتۀ دیگر این است که دانشگاه زمانی رشد می‌کند که آزادی آکادمیک را شاهد باشیم و به نوعی بی‌طرفی علمی داشته باشیم. این امر در تاریخ غرب با دشواری‌هایی طی شد، اما در ایران امکان‌پذیر نبود زیرا اقتضائات سیاسی و فرهنگی و شرایط تاریخی ما اساساً متفاوت بود. نکتۀ آخر دربارۀ ناکامی دارالفنون این بود که دانش‌آموختگان دارالفنون خلاف دیگر آکادمی‌های غربی نمی‌توانستند  شغلی  متناسب با تخصص خود پیدا کنند؛ یعنی جامعۀ ما متناسب با شرایطی که در آن قرار داشت ظرفیت و توان و قابلیت این را نداشت که بتواند دانش آموختگان را جذب کند و از تخصص و مهارتشان بهره گیرد. به همین علت آنها مجبور بودند در یکسری از امور دیوانی‌ـ‌اداری  کار کنند. نمونه‌اش نجوم بود. کسی که نجوم خوانده بود جایی برایش نبود. چون اصلاً موسسۀ فضایی قابلی نداشتیم که آنجا فعالیت نجومی کنیم.

دربارۀ آثار دارالفنون و پیامد‌های اجتماعی‌ـ‌فرهنگی آن صحبت کردیم، اما باید بگویم آنچه گفتیم به آن معنا نیست که دارالفنون نهاد بی‌خاصیتی بوده است. اصلاً وابداً. گفتیم به‌لحاظ علمی به دلیل شرایط تاریخی خاصی که داشتیم و شرایط خاصی که آموزش مدرن داشت و نسبتی که نمی توانست با جامعۀ ایران برقرار کند چنین وضیتی را پشت سر گذاشت. اما در عرصۀ فرهنگی تاریخی ایران آثار خوبی به جای گذاشت که واقعاً قابل انکار نیست. فقط فهرست‌وار به آن‌ا اشاره می‌کنیم: نخستین آنها این بود که موجب تحول عقلانی در ایران شد. این چیزی است که آقای دکتر آدمیت روی آن تاکید دارد؛ موجب گسترش شاخه‌‌ها و دانش‌های جدید در ایران شد و دانش‌آموختگان این نهاد به دفاع از اصلاحات برخاستند چون در شرایط و تنگناهای سیاسی و اجتماعی‌ای که با آن روبه‌رو می‌شدیم آنها پرچمدار اصلاحات و گفتگوهای اصلاح‌گرانه در ساختار سیاسی و بستۀ دورۀ قاجار بودند. دوم اینکه آنها موجبات ترجمۀ بسیاری از دانش‌های جدید، آثار و متون علمی فراوانی را به ایران فراهم کردند. از این رو ما توانستیم بخشی از دانش‌های جدید را با فاصله بفهمیم. البته این مفهوم‌های زیادی در واژه‌سازی  و مفهوم‌سازی داشت. سوم اینکه در تربیت نسلی از روشن فکران تاثیر گذاشت. اگر حساب کنیم در دورۀ ۵۶ سالۀ تاسیس دارالفنون از ۱۲۶۸ تا ۱۳۲۴ هـ.ق. که انقلاب مشروطه رخ می‌دهد به‌طور متوسط سالانه صد نفر آنجا تحصیل کرده‌اند چیزی بالغ بر ۵۰۰۰ نفر از آنجا فارغ التحصیل شده ‌اند که رقم قابل ملاحظه‌ای است. در دورۀ مشروطه می‌خوانید بالغ بر سه هزار نفر روشنفکر در ایران وجود داشت  که حاملان انقلاب مشروطه شدند، اما مفاهیم جدید را به درستی نمی‌فهمیدند و انتقال می‌دادند. شما در انقلاب مشروطه شاهدید وقتی تحصن می‌کنند در تحصن سفارت انگلیس می‌گویند شاگردان مدرسه می‌آمدند به ما آموزش می‌دادند این شاگردان مدرسه چه کسانی‌اند؛ شاگردان مدرسۀ علوم سیاسی و مدرسۀ دارالفنون‌اند که می‌روند داخل چادرها  و آگاهی‌بخشی می‌کنند. نکتۀ دیگر این است که زمینه را برای اصلاحات آموزشی گسترده یعنی تجربۀ چهارم را همین‌ها فراهم کردند‌ــ یعنی حرکت به سمت مدرسه سازی، انجمن معارف و توسعۀ مدارس نوین در ایران در سطوح پایین‌تر باز به همت این‌ها انجام ‌شد. کار بعدی گسترش روزنامه‌ها، ترجمه‌ها، نوشتن مطالب انتقادی و… بود که از آنها ساطع شد. بعد بسیاری از مجریان برنامه‌های نوسازی ایران از درون این دارالفنون‌ها تربیت شدند و برآمدند و به ایفای نقش‌های تاریخی پرداختند و با تحجر و استبداد  مقابله کردند  و راه را برای پیشبرد اصلاحات در ایران فراهم کردند؛ همچنان‌که  در صحنۀ سیاسی ایران هم شکاف‌های بزرگی ایجاد کردند و زمینه را برای ظهور نخبگان اصلا‌ح‌گر درون سیستم و بیرون از سیستم فراهم نمودند. آخرین نکته اینکه دارالفنون یک نظام اجتماعی را در ایران شکل داد. یک سوشیال سیستم بود یعنی وضعیتی که ما در آن شاهد نهادی به اسم دارالفنون هستیم و محصلان، معلمان، فارغ‌التحصیلان، مترجمان، محققان و نظام اداری و کسانی‌که اینها را جذب می‌کردند‌. مجموعۀ اینها یک نظام اجتماعی را شکل می‌داد که منسجم ‌توانست در تحولات اجتماعی ایران و دورۀ مشروطۀ پس از آن موثر باشد.

 

حضرتی: دربارۀ تجربۀ دارالفنون عثمانی در دو نوبت صحبت خواهم کرد. علت این است موضوعاتی که برای بحث انتخاب کرده‌ام متفاوت‌اند. نخست دربارۀ زمینه‌ای که دارالفنون عثمانی در آن شکل می‌گیرد صحبت می‌کنم. بعد دربارۀ خود دارالفنون  بحث می‌کنم.

دارالفنون عثمانی محصول دورۀ تنظیمات است‌. دارالفنون عثمانی در ۱۲۷۹ ق. تاسیس شد. اما فکرش مال قبل‌تر از این تاریخ بود. از ۱۸۴۵ م. در واقع به فکر تاسیس آن بودند. دارالفنون عثمانی تقریبا ۱۱ سال پس از دارالفنون ایران تاسیس شد. دورۀ تنظیمات در عثمانی تقریبا از تاریخ ۱۸۳۹ م. تا ۱۸۷۱ م. است. در این دوره اصلاحات در عثمانی نهادینه می‌شود‌. اتفاق مهمی که می‌افتد این است که برنامۀ اصلاحات دیگر روی دوش افراد نیست. درواقع از ۱۷۱۸-۱۷۳۰ م. دوران عصر لاله همزمان با دورۀ احمد سوم است که پروژۀ اصلاحات جدّی در دولت عثمانی آغاز می‌شود. پیشتر برنامۀ اصلاحات در دولت عثمانی به عهدۀ افراد بود اما پس از آن صدر اعظم به فکر اصلاحات می‌افتد. سلطان را نیز با خود همراه می‌کند و کارهای اصلاحی شروع می‌شود. در این دوره فیض‌الله افندی را داریم. احمد سوم سلطان است.  اینها همراه هم‌اند و کمک می‌کنند اتفاقاتی بیفتد. مثلا ابراهیم متفرقه را حمایت می‌کنند تا برای اولین بار چاپخانه‌ای را در دولت عثمانی راه‌اندازی کند. از این اتفاق به عنوان رویدادی مهم در عصر لاله یاد می‌شود. ولی باز هم وجه فردی دارد. وقتی شیخ‌الاسلام‌ها به این وضعیت اعتراض می‌کنند و علیه آن قیام می‌کنند برای مدتی تعطیل و فراموش می‌شود و دیگر متولی‌ای ندارد، چون نه صدراعظمی هست که از آن دفاع کند نه سلطانی هست که از آن حمایت کند.

بعدها می‌بینیم که برنامه اصلاحات دورۀ عثمانی بیش از ۲۰۰ سال طول می‌کشد و درواقع خیلی وقت‌ها به شدت سرکوب می‌شود ولی باز سر برمی‌آورد و به راه خود ادامه می‌دهد. چون جامعه و خود دولت به برنامه اصلاحات نیاز دارد. سلیم سوم دوباره سراغ برنامه اصلاحات می‌رود البته در غالب برنامه نظام جدید. ‌می‌خواهد کارهایی انجام دهد، تغییراتی به وجود آورد و نهادسازی کند. بدین منظور، برای اولین بار مجلس مشورت ایجاد می‌کند. در این دوره اصلاحات از طرف دو نهاد ینی‌چری‌ها و باب مشیقت انجام می‌شود. خود سلیم سوم جانش را نیز در این راه می‌دهد. دوباره پیروزی اصلاحات با مشکل روبه‌رو می‌شود. تا اینکه زمان محمود دوم به صورت جدی‌تر و در سطح گسترده‌تر پروژه اصلاحات پیش می‌رود. کار مهمی که محمود دوم انجام می‌دهد این است که اصلاحات را از وجه فردی آن خارج می‌کند و شروع به نهاد‌سازی می‌کند. محمود دوم کسی است که به اصلاحات عامرانه اعتقاد دارد. او موفق می‌شود ینی‌چری‌ها را منحل کند. باب مشیقت را وارد باب عالی می‌کند. این دو نهادی بودند که با اصلاحات مقابله می‌کردند. نهایتاً تکلیف هر دو را مشخص می‌کند. ینی‌چری‌ها منحل می‌شوند و سپاه محمدیۀ منصوره تشکیل می شود.

باب مشیقت در این زمان منحل نمی‌شود، اما مهار می‌شود و با باب عالی به یک دیوان تبدیل می‌شوند. تا ۱۸۲۶م. شیخ‌الاسلام‌‌ها در خانه‌شان بودند و از خانه فتوا صادر می‌کردند. برخی از آن‌ها زنبیلی نامیده می‌شدند؛ یعنی از طبقه دوم خانه زنبیل را آویزان می‌کردند‌. مردم سوالاتشان را داخل زنبیل می‌گذاشتند‌. او زنبیل را بالا می‌کشید و جواب را می‌نوشت و فتوا می‌داد. در ۱۸۲۶ اینها به باب عالی منتقل شدند تا تحت کنترل دولت باشند. هر وقت دلشان خواست فتوا ندهند و اگر فتوا صادر کردند این فتوا در چرخه نظم دیوانی بچرخد و اگر تایید شد  وارد جامعه شود.

انحلال ینی‌چری‌ها موفقیت بزرگی بود تا آنجاکه احمد جودت  از آن به عنوان فتح دوباره استانبول یاد می‌کند.

بلای دیگری که سر باب مشیقت آمد این بود که نهاد وقف، که بنیان مالی آنها را تشکیل می‌داد، از دستشان خارج شد و تحت سیطرۀ سلطان قرار گرفت. الان هم در ترکیه وقف قدرت بالایی دارد و در جریان‌های اصلاح‌گرا بخش اعظمی از منابع مالی‌شان از وقف تامین می‌شود.

اما، محمود دوم کارهای عجیبی در دوره خود انجام داد از ۱۸۰۷ تا ۱۸۳۹ م. که دوره پیشا تنظیمات عثمانی بود مدارس مختلفی احداث کرد: هرویه، طبیه و مدرسه موسیقی. این نشان می‌دهد اراده آنها قوی بود و از تحولاتی که در غرب روی می‌داد استقبال می‌کردند و روی بازی به تجدد و مدرنیته نشان می‌دادند. با اینکه او ادعای خلافت داشت ولی با نهادهای مدرن مخالفت نمی‌کرد. اتفاق مهمی این است که اصلاحات با رهبری خود سلطان رخ می‌دهد. این اصلاحات اصلاحات از بالا است. دولت‌مردان اند که آنها را انجام می‌دهند. در این دوره توده مردم نقش مثبت و منفی‌ای در این اصلاحات ندارند. دیوان سالاران آن را رهبری می‌کنند. ممکن است گاه نقش سلطان کمرنگ باشد و باب عالی آن را در اختیار بگیرد، اما به هرحال اقدامات از بالا کنترل می‌شود. در قرن ۱۹ بعد از تنظیمات هم می‌بینیم مردم چندان در اصلاحات دخالت ندارند. زمانی‌که دادگستری در دولت عثمانی ایجاد شد، برای اولین بار دادگاه‌های عرفی شکل گرفت‌، انجمن معارف ایجاد شد، مجلس موقت معارف ایجاد شد و بحث از ایجاد و شکل‌گیری دارالفنون مطرح شد. اینجا منظور از دارالفنون نهادی شبیه آنچه در ایران احداث شد نیست. امیر کبیر خود به دارالفنونی که ایجاد کرده بود مدرسه می‌گفت. چون در آن به اقتضائات جزئی توجه نداشت. دارالفنون عثمانی دارای ابعاد بسیار گسترده‌ای است. بنابراین آنچه در آن شکل می‌گیرد پس از محمود دوم اتفاق می‌افتد. محمود دوم در ۱۸۳۹ م. از دنیا می‌رود. ۱۸۳۹ تا ۱۸۷۱ م. آغاز دوره تنظیمات در دوره عثمانی است. کارهایی که محمود دوم در حوزه نهادینه‌سازی انجام می‌دهد به گونه‌ای است که بسیاری از اتفاقات اصلاحی را گارانتی کرده است. به طوری‌که اگر سلطان یا صدراعظم از دنیا برو‌د اصلاحات دیگر از بین نمی‌رود.  چون روی دوش افراد نیست. دیگر این که جریان‌های قدرتمندی در ساختار قدرت از نخبگان شکل دادند که از این اصلاحات حمایت می کردند.

در دوران تنظیمات ینی‌چی‌ها را داریم. آنها یک جریان فکری اند در دولت عثمانی: مصطفی رشید پاشا، صادق رفعت پاشا و… از کسانی‌اند که صاحب نظر و اندیشه‌اند. تحصیل‌کرده اروپا هستند، غرب را می‌شناسند و با آموزش مدرن در اروپا آشنا‌یند. صاحب رفعت پاشا کسی است که برای اولین بار مفهوم nation را در عثمانی مطرح می‌کند و از ملت حررف می‌زند. از دولت رفاه صحبت می‌کند. اندیشه شکل گرفتن دارالفنون به عنوان یک نهاد مدرن که ‌در آن نخبگان فکری فعالیت دارند و و ساختار و راس هرم قدرت را تغذیه می‌کنند در این زمان به وجود می‌آید. البته آنها قابل تفکیک از دیوان سالاران نیستند چون خودشان جزئی از آنها به حساب می‌آیند. کارهایی که محمود دوم انجام داد‌  در دوره تنظیمات نهادینه می شود. این اتفاقات در کنار ایجاد نهادهای مدرن و متنوعی است که در این زمان به وجود می‌آیند. بحث تنظیمات یعنی پروژه اصلاحات در سطح گسترده‌تری انجام می‌شود. در کنار آن دارالفنون‌ها شروع به فعالیت می‌کنند. اما در ایران چه نهادهایی هم‌عرض دارالفنون شکل می‌گیرد؟! اگر از مدرسه سیاسی و انجمن معارف  که متاخرتر در  ۱۳۱۶ و۱۳۱۷ شکل می‌گیرند صحبت نکنیم از چه نهادهایی می‌توانیم حرف بزنیم که هم‌عرض آن شکل می‌گیرند؟ درحالی‌که در عثمانی می‌توان یک لیست ارایه کرد از نهادهای مختلف و حتی مدارس گوناگونی که هم‌عرض دارالفنون‌ شکل می‌گیرند.

اما درباره دارالفنون عثمانی اگر بخواهیم صحبت کنیم باید بگوییم در ابعاد بسیار گسترده‌تری نسبت به دارالفنون ایران فعالیت داشت. دارالفنون عثمانی با اینکه نام دارالفنون دارد ولی واقعا دارالفنون نیست یک یونیورسیته است؛ یعنی آنقدر بزرگ  است  که نمی‌شود نام دارالفنون را بر آن نهاد. بنایی که برای دارالفنون عثمانی ساخته شد بعد از ۱۰ یا ۱۵ سال که تکمیل شد به خود دارالفنون ندادند. ساختمانش چنان بزگ بود که الان موزه است. معلوم بود از همان ابتدا فکرهای بلندی در سر داشتند ولی باید بگویم از  ۱۸۴۵ (۱۲۶۱ ق) فکر اصلی تاسیس دارالفنون مطرح شد. این زمان است که برای آن مقدمات ایجاد می‌کنند که چه کنیم و چطور آن را ایجاد کنیم. انجمن دانش راه می‌اندازنند که برای دارالفنون کتاب بنویسد. کسانی را مامور می‌کنند تا برای بنای آن کار کنند. از ایتالیا معمار می‌آورند تا بنای دارالفنون را بسازد. نهایتا در  ۱۸۶۳ م. (۱۲۷۹ق) دارالفنون عثمانی آغاز به کار می‌کند.

آنچه مهم است این که این  واقعا یک دارالفنون نیست یعنی فقط به علوم و فنون توجه ندارد. فکولته‌های گسترده‌ای دارد که در آنها علوم مختلف آموزش داده می‌شود. زبان‌های مختلف در دارالفنون تدریس می‌شود از زبان فارسی گرفته تا عربی، فرانسه، لاتین و…. از همان ابتدا گویا توجه به علوم انسانی و علوم اجتماعی در دارالفنون‌ اهمیت ویژه‌ای دارد. دانشکده ادبیات و حکمت جزء اولین دانشکده‌هایی است که در دارالفنون عثمانی تاسیس شده است.  تاریخ ادبیات ترک، تاریخ ادبیات عرب، تاریخ ادبیات ایران، شرح متون، تاریخ لسانیات ترک و….

در بخش جغرافیای آن جغرافیای طبیعی، ممالک ترک و… تدریس می‌شد درحالی‌که در دارالفنون ایران اولا تاریخ نداشتیم و در دوره رضا شاه است که تاریخ وارد دارالفنون ما می‌شود. جغرافیا هم فقط جغرافیای نظامی بود. در دارالفنون عثمانی از همان ابتدا دروس تاریخ ترکیه، قرون وسطی، مناسبات اروپا با ترکیه،  اقوام قدیم شرق، روم و یونان قدیم، تاریخ اسلام، تاریخ قرون جدید، مناسبات اروپا با ترکیه، اقوام قدیم شرق، تاریخ عصر حاضر تدریس می‌شود. کرسی‌های موجود در دانشکده حقوق عبارت‌اند از: احکام و اراضی و اوقاف، حقوق مدنی اروپا، اصول فقه، حقوق عمومی، حقوق اساسی و …. در دانشکده الهیات : تفسیر و تاریخ تفسیر، حدیث و تاریخ حدیث، دیانت اسلامی و تاریخ آن، تاریخ فقه، تاریخ کلام، تاریخ تصوف، تاریخ دیانت ترک، روحیات اجتماعی، تاریخ فلسفه، تاریخ فلسفه اسلامی، اجتماعیات، اخلاق، منطق، مابعدالطبیعه، عربی، فرانسه، فارسی، انگلیسی، آلمانی و…. تدریس می‌شود. به این معنا به آن یونیورسیته گفته می‌شود. دانشکده‌ای هم هست به نام دانشکده فنون که در بخش ریاضی آن به به مباحثی چون ریاضی، جبر عالی، تقسیم اراضی، حساب احتمالات، هیئت، فیزیک و… در علوم فیزیک و شیمی: ریاضات، فیزیک، شیمی، علم معادن، الکترو شیمی، جغرافیای طبیعی ژئوفیزیک و… تدریس می‌شود. در بخش شیمی آن شیمی آلی و غیرآلی، شیمی صنعتی، شیمی تحلیلی و… تدریس می‌شود.

به نظر می‌رسد از همان ابتدا در پی تاسیس یونیورسیته‌اند نه دارالفنون. در ۱۹۰۰ این دارالفنون تبدیل به سه دانشکده می‌شود و به شکل منظم تری مقدمات تاسیس دانشگاه استانبول را فراهم می‌کند.

به نظر من دارالفنون عثمانی دارالفنون نیست بیشتر دانشگاه است که علوم انسانی و اجتماعی در اولویت آن قرار دارد. جالب است بدانید بلاهایی که سر دارالفنون عثمانی می‌آید بیشتر به علت مشکلاتی است که در حوزه علوم انسانی آشکار می‌شود. بار اول هنگام تاسیس دارالفنون، سید جمال‌الدین اسد آبادی صحبت می‌کند. آنجا درباره پیامبری حرف می‌زند و می‌گوید پیامبری یک هنر است. این موضوع مورد اعتراض سنتی‌ها قرار می‌گیرد.  آنها به شدت اعتراض می‌کنند و به سلطان شکایت می‌نویسند و او را اخراج می‌کنند. دارالفنون برای مدتی تعطیل می‌شود. یعنی مسائل و مشکلات دارالفنون بیشتر با موضوعات درگیر است تا مباحث نظامی.

برومند اعلم: دانش عمومی جامعۀ ما درباره افریقیه (شمال افریقا) به طور کلی در مقایسه با ایران و عثمانی پایین‌تر است، لذا مجبورم توصیفی‌تر مسائل را توضیح دهم. تقریبا اواسط قرن ۱۶ م. آخرین دولت منطقه شمال افریقا یعنی دولت بنوحفص در یک شرایط اضمحلالی و کاملاً در آستانه سقوط قرار گرفت. همزمان در‌مقابل آن‌سوی مدیترانه اسپانیا به شدت قدرتمند است و نیروی دریایی‌اش حوزه غربی مدیترانه را در اختیار دارد. الان چشم طمع دارد به حوزه شرق مدیترانه که حوزه سیطره عثمانی است. برای اینکه بتواند تجارت را در مدیترانه مدیریت کند‌ نیاز به جا دارد، جایی که بسیار دل‌انگیز است برای این که یک پایگاه‌ شود تا این سلطه‌ شکل گیرد تونس است. اگر نقشه را در ذهن داشته باشید تونس مثل زایده‌ای در شمال افریقا آمده و دریای مدیترانه را به دو بخش غربی و شرقی تقسیم کرده است. فاصله تونس به ایتالیا و فرانسه خیلی نزدیک‌تر است تا فاصله تونس به استانبول، حجاز یا مصر. خیلی سریع‌تر ارتباطات برقرار می شود و ‌مثل پایگاهی است که اگر آنجا سیطره داشته باشید کامل می‌توانید تمام تحرکات مدیترانه‌ای را در اختیار بگیرید. این طمع اسپانیا عثمانی را حساس می‌کند. در رقابت‌هایی که بین عثمانی و اسپانیا هست عثمانی به این نتیجه می‌رسد برای این که بتواند مانع اسپانیا جهت رسیدن به اهدافش شود باید تونس را تحت سیطره خود درآورد. این اتفاق در اواخر قرن ۱۶ م. (۱۵۸۰/۱۵۹۰ هـ) با اعزام سپاه ینی‌چری به تونس اتفاق می‌افتد و تونس تصرف می‌شود و تحت  الحمایه امپراتوری عثمانی قرار می‌گیرد. اواخر قرن ۱۶ م. بین عوامل و کارگزاران امپراتوری عثمانی در تونس اختلافاتی پیش می‌آید؛ مشخصا بین فرماندهان ینی‌چری با عوامل دیوانی که اصطلاحا آنها را بای می‌گفتند که همان بیکی است که در عثمانی استفاده می‌شود. به نظامی‌ها لقب دای می‌دادند. درگیری بین بای‌ها و دای‌ها که چند سالی هم ادامه دارد در نهایت به نفع بای‌ها تمام می شود. ما از آغاز قرن ۱۷ م. تسلط بای‌ها را در افریقیه شاهدیم که به بای‌های حسینی مشهورند و آرام‌آرام با کاهش حساسیت و قدرت عثمانی تا حد زیادی مستقل عمل می‌کنند و ارتباطشان با عثمانی در حد فرستادن هدایا و خواندن خطبه به نام سلطان عثمانی ‌ است وگرنه مستقل‌اند و حدودا تا اواخر قرن ۱۹ م. بیش از دو قرن بر تونس سلطه دارند. در اوایل قرن ۱۹ م. (۱۸۰۰/۱۸۳۰ هـ) تونس با مسائلی روبه‌رو است که جامعه افریقیه روبه‌رو است. همان مشکلات و مسائلی که جامعه ایران و عثمانی ‌درگیر آن‌اند جامعه تونس هم در گیر آن است. همان بحران فرهنگی‌ای که وجود دارد در افریقه هم وجود دارد. ‌شکاف میان سنت و تجدد به‌خصوص به دلیل نزدیکی به فرانسه و رفت‌و‌آمد فراوان فرانسوی‌ها به تونس خیلی سریع‌تر از جاهای دیگر اتفاق می‌افتد. نکته مهم این است که در افریقیه هم اصطلاحات از جنس اصطلاحات از بالا است یعنی اصطلاحات توسط دولت‌مردان مدیریت می‌شود. اینجا هم مردم نقش چندانی ندارند. مردم افریقیه بسیار سنتی‌اند حتی تا امروز مذهب غالبشان مالکی است که مذهبی به شدت سنت‌گرا و نص‌گرا و دور از عقل‌گرایی‌هایی است که در حنفیه یا معتزله می‌بینید و صوفی مسلک‌اند. سه چهار طریقت مختلف صوفیانه در این منطقه وجود دارد: تیجانیه، سنوسیه، رحمانیه و قادریه؛ مردم هم عموما بین خانقاه‌ها و سنت‌ها در رفت‌وآمدند. فضایی کاملا سنتی در  قرن ۱۹ م. در این سرزمین حاکم است. علما بسیار قدرتمندند. شیخ‌الاسلام‌ها و مفتی‌ها و شیوخ بسیار قدرتمندند اما سیاسی نیستند. یعنی به دلیل فضایی که فقه‌ها و اندیشه‌های صوفیان دارد آنها خیلی وارد قدرت و دستگاه‌های سیاسی و سلطنت و …. نیستند. اما نفوذ اجتماعی بالایی دارند. قدرت زیادی دارند و از این جهت موثرند. شاید بتوان گفت شکل‌دهی افکار عمومی را اینها در دست دارند و مرجعیت با آنها است. از ۱۸۳۰ یک سلطان به نام احمد بای در افریقیه روی کار می‌آید که ‌ اصلاح طلب است و دنبال اصل اصلاحات. در ۱۸۳۸ م. برای بازسازی امور نظامی و سپاهی افریقیه مدرسه باردو را تاسیس می‌کند. صنعت چاپ را وارد تونس می‌کند؛ مجلس سنا تشکیل می‌دهد. در همین زمان در تونس محمد بای، جانشین او، قانون اساسی را تدوین می‌کند؛ می‌دانید قانون اساسی تونس اولین قانون اساسی جهان عرب است. در چنین فضایی که اصلاحات در حال انجام‌شدن است (مقارن اوج اصلاحات در عثمانی ۱۸۳۰-۱۸۸۰ م.) اتفاقات اصلاح‌طلبان شکل می‌گیرد. در همین دورۀ زمانی صدراعظم شاخی از جنس امیرکبیر در تونس روی کار می‌آید که به خیرالدین پاشای تونسی مشهور است. او به شدت اصلاح‌طلب است و در حوزه‌های مختلف کاملاً ‌اروپا را می‌شناسد. سال‌ها در اروپا بوده است. اگر بخواهید جهان‌بینی او را بدانید اقوم‌المسالک ۱:۱۹:۵۲ مهم‌ترین کتابی است که از او به‌جای مانده است. به‌خصوص مقدمه‌اش که در آن به تفصیل دیدگاه‌های اصلاح‌طلبانه‌اش را بیان کرده است. از ۱۸۶۰ مدیریت اصلاحات را به اوج خود می‌رساند و در حوزه‌های مختلف کار اصلاحات انجام می‌دهد اما حوزه‌ای که توجه ویژه‌ای به آن می‌کند حوزه آموزش است. او توجه دارد که در حوزه آموزش باید یک نوسازی جدی در افریقیه اتفاق افتد. برای اینکه بتواند با مسئله مدرنیته مواجه شود هوشمندانه برخورد می‌کند. او می‌داند اگر علما به مخالفت با او بلند شوند کارش به بن‌بست می‌رسد. لذا به استفاده از آنها در فرایندها بسیار اصرار دارد؛ به تمام بخش‌نامه‌ها و قوانین اصلاح‌طلبانه روکش اسلامی دهد. بنابراین الفاظ اسلامی استفاده می‌کند. حداکثر تلاشش را می‌کند تا هیچ حساسیتی را برنتابد. همزمان با دوره او تقریبا دو سه شخصیت و عالم برجسته مهم در افریقیه ظهور می‌کنند که به خصوص در زمینه اصلاحات آموزشی‌ با خیرالدین و اصلاحاتش همراهی می‌کنند: محمد بایرام چهارم، شیخ احمد خوجه شیخ بزرگ زیتونه (مهم‌ترین مدرسه دینی و سنتی تونس) و علامه طاهربن عاشور مفسر برجسته قرآن که هنوز هم متون تفسیری‌اش در آن منطقه متن درسی است، و خاندان بسیار معظمی هم هستند. فرزندان ایشان تا الان هم در تونس جزء چهره‌ای شاخص‌اند. اینها علمایی‌اند که خیرالدین را در انجام دادن اصلاحات آموزشی‌اش همراهی می‌کنند. خیرالدین سراغ دانشگاه زیتونه می‌رود. دانشگاه زیتونه الاظهر در شمال افریقا است. سابقه بسیار طولانی‌ای قریب به هزارسال سنت مداوم آموزش مذهبی دارد. شما اگر سه پایگاه اصلی آموزش اسلام را در غرب جهان بخواهید نام ببرید الاظهر در قاهره، زیتونیه در تونس و قرویین در فاس مرکز پمپاژ اسلام در طول تاریخ هزاروچند صد ساله اسلام در این منطقه‌اند. اول سراغ زیتونیه می‌روند. با مشارکت خود معلمان و عالمان زیتونیه کمیته‌ای در ژوئیه‌ای ۱۸۷۴ م. برای اصلاح نظام آموزشی زیتونیه تشکیل می‌دهند. این کمیته یکسال کار  می‌کند و به یک سند می‌رسد. بسیار جالب است که شخص خیرالدین پاشا هفتگی و گاه روزانه در جلسات این کمیته شرکت می‌کرد تا بر فرایند مصوبات آن نظارت کند. این اصلاحات در ۱۸۷۵ تولید و ابلاغ می‌شود اما همان جمع و خود خیرالدین به این نتیجه می‌رسند که به همان دلایلی که دکتر ملائی در فرمایشاتشان گفتند زیتونه کشش اصلاحاتش اندازه معینی است و اهداف خیرالدین پاشا و تیمش را برای ایجاد اصلاحات در افریقیه تامین نمی‌کند. ظرفیت زیتونه اصلا بیش از این نیست. اینجا است که ایده شکل‌گیری یک مجتمع یا مدرسه آموزشی در کنار زیتونه کلید می‌خورد و آنجا به مدرسه عالی صادقیه تبدیل می‌شود. مهم‌ترین تفاوتش با دارالفنون ایران و عثمانی این است که به اصطلاح امروزی‌ها یک مجتمع عالی آموزشی است. یعنی کسی در صادقیه تا پایان راه می‌رود که از اول آنجا باشد. این مدرسه سه شعبه دارد: مرحله ابتدایی شامل دانش‌آموزان ۶-۱۰ سال است که ۴ سال آنجا علوم ابتدایی را تحصیل می‌کردند. علوم ابتدایی شامل خواندن و نوشتن است. مرحله بعد مرحله ثانویه است که بیشترین تمرکز آن روی علوم دینی و زبان عربی ست. (اساسنامه این مدرسه عالی بسیار ارزشمند است و هنوز در متون منطقه موجود است) این اساسنامه ۸۲ بند مکتوب دارد. در این ۸۲ بند اهداف، کارکردها، برنامه‌ها و مراحل تحصیلی کامل آمده است. بنابراین محله دوم مرحله‌ای است که فرد بیشتر زبان عربی و علوم دینی را می‌آموزد. جمع این دو بین ۸ تا ۱۰ است. مرحله سوم شامل یادگیری زبان و علوم جدید است. در پایان مرحله دوم دانش‌آموز بین ادامه تحصیل در زیتونه یا صادقیه مخیر است ولی اتفاقی که می‌افتد این است که ۱۰۰ در صد دانش‌آموزان صادقیه در مرحله دوم برای ادامه تحصیل به خود صادقیه می‌آیند. این نشان می‌دهد یک نوع وابستگی و تبلیغ و تحریک برای ادامه تحصیل در مرحله سوم وجود دارد. در مرحله سوم زبان ترکی استانبولی، فرانسوی، ایتالیایی و کنارش علوم جدید مثل ریاضیات، شیمی و فیزیک و هندسه و جغرافیا آموزش داده می‌شود. هدف‌گذاری‌ای که شده این است که اینها کارگزاران دولت شوند. امتحانات آنها به خصوص‌ در ادوار نخست در خود قصر بای با نظارت خیرالدین پاشا برگزار می‌شد. برگزیدگان در مراسمات باشکوهی با حضور سلطان و صدر اعظم تجلیل می‌شدند و هدایای سلطنتی می‌گرفتند. تا ۱۸۸۰ آنها که خیلی برجسته بودند حدود ۸۱ نفر از دانش آموختگان مدرسه که بهترین بودند انتخاب می‌شدند و توسط خیرالدین پاشا برای فرانسه و استانبول بورس تحصیلی می‌شدند، البته از طرف دولت افریقیه. بنابراین یک پکیج آموزشی کامل داشتند که با اهداف خیرالدین مبنی بر کامل کردن تیم اصلاحاتی خودش از آن استفاده شده است. اما متاسفانه مشابه اتفاقی که برای امیر کبیر می‌افتد (با طول زمانی بیشتر) برای خیرالدین می‌افتد. او مغلوب ترکیبی از توطئه‌های استبداد داخلی و استعمار خارجی می‌شود و دوام نمی‌آورد. توطئه‌های مخالفانش در افریقیه و به خصوص جانشین شدن فرانسه به جای اسپانیا، فرانسه به تونس نزدیک است و دائم آن را تهدید می‌کند. بنابراین اصلاحات خیرالدین خیلی خوب شروع می‌شود و ادامه می یابد. اما به سرانجامی نمی‌رسد. با کشاکش‌های ۱۸۹۰ خیرالدین در تونس عزل و به اروپا تبعید می‌شود. مدتی در استانبول، بعد لهستان و رومانی می‌ماند و اواخر عمرش بازمی‌گردد و از دنیا می‌رود ولی دیگر از قدرت کنار گذاشته شده است. در ۱۸۹۰ تونس و افریقیه کامل تحت‌الحمایه فر انسه قرار می‌گیرد. از حوزه قدرت عثمانی خارج می‌شود. فرانسه به محض ورود به افریقیه بر نظام آموزشی تمرکز می‌کند. هم زیتونه را محدود می‌کند هم مدرسه صادقیه را. نخست سیستم آموزشی صادقیه را منحصرا دو زبانه (فرانسه و عربی) می‌کند و باقی زبان‌ها را کنار می‌گذارد. بعد سطوح عالی را حذف می‌کند و آن را به دبیرستان دو زبانه تبدیل می‌کند. تعدادی مدرس فرانسه آنجا مشغول به کار می‌شوند. در مدرسه عالی صادقیه زمان خیرالدین مدرسان فراوانی از کشورهای مختلف به آنجا آورده می‌شوند. ده‌ها مدرس از عثمانی، ایتالیا، فرانسه و … به صادقه آمده بودند ویک سپهر فکری را از سرزمین‌های مختلف جلوی دانش‌آموزان قرار می‌دادند. اما بعدا به یک دبیرستان دوزبانه فرانسوی تبدیل می‌شود. کار دیگر این بود تمام اوقافش را مصادره کردند. خیرالدین برای اینکه موسسه کاملا خود مختار باشد حجم وسیعی از اوقاف را به این موسسه اختصاص داد. حدود ۲۳۴ فقره زمین کشاوزی، باغ و دکان را وقف این مدرسه کرده بود. درآمد سالیانه مدرسه از محل اوقاف درآمد بسیار هنگفتی بود. در برخی سال‌ها تا ۱۶۰ یا ۱۷۰ یا ۲۰۰ هزار ریال آن وقتِ تونس درآمد این مدرسه از محل موقوفاتش بود که تمام آنها توسط دولت فرانسه حذف و مصادره می‌شود. اما همان تعداد دانش‌آموخته‌ای که در دوره خیرالدین آنجا تحصیل کرده بودند به بزرگ‌ترین پیشگامان و رهبران مبارزه فرهنگی و مدنی علیه استعمار فرانسه تبدیل می‌شوند. در ۱۹۰۵ پانزده سال بعد از تصرف تونس فارغ‌التحصیلان مدرسه صادقیه جمعیتی را تحت عنوان دانش‌آموختگان مدرسه عالی صادقیه تشکیل می‌دهند و شروع به فعالیت مدنی می‌کنند. در اولین گام موسسه‌ای خصوصی به نام خلدونیه می‌زنند و سعی می‌کنند اهداف صادقیه را در خلدونیه در سطوح کمتری اجرا کنند. شروع به تاسیس مجله و روزنامه می‌کنند. دولت فرانسه با ژست فرهنگی‌ای که داشت نمی‌توانست جلوی این چیزها را بگیرد. مجبور بود برای روزنامه و … مجوز دهد. از ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۵ آمار نشان می‌دهد حدود ۴۵ نشریه در تونس توسط دانش‌آموختگان صادقیه مدیریت و توزیع می‌شود. این یک مبارزه مطبوعاتی وسیع علیه فرانسه است. این شخصیت‌ها شخصیت‌های محوری استقلال‌طلبی تونس‌اند: علی باش هامبه، خیرالله مصطفی، علی بوالحوان، حبیب بورقیبه که ارکان جنبش استقلال طلبی تونس‌اند. اندکی بعد که فضای مبارزات سیاسی جدی‌تر می‌شود و فعالیت‌ها از فاز مدنی فاز سیاسی می‌گیرد اول حزب تونسی‌های جوان بعد حزب قانون اساسی تشکیل می‌شود. حزب قانون اساسی حزب رهبر جنبش استقلال‌خواهی تونس است. حزب دوستوری (حزب‌الدستور) درواقع حزبی است که پیشوایی جنبش استقلال طلبی تونس را در دست می‌گیرد و در نهایت خود حبیب بورقیبه به عنوان عضو دفتر سیاسی و بعد دبیرکل این حزب که دانش‌آموخته صادقیه است پس از استقلال اولین رئیس جمهور تونس است. بنابراین می‌توان گفت خیرالدین پاشا در تولید حداقل یک نسل از افرادی که چهره‌های شاخص و اصلاح‌طلب و وطن پرست و ملی‌گرا بودند و سعی کردند تونس را از استعمار خارج کنند موفق بود‌؛ هنوز می‌توان گفت تونس در جهان عرب در بحث اصلاحات و مدرنیته و تجدد حفظ سنت‌های خودش پیشگام و موفق بوده است که بخش بزرگی از آن مدیون مدرسه عالی و خیرالدین است.

 

نوشته شده توسط پژوهشکده تاریخ اسلام در سه شنبه, ۰۳ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۱۶ ب.ظ

دیدگاه