نشست علمی با عنوان «مبانی و زمینه‌های سلفی‌گری در افغانستان»

نشست علمی گروه جریان های فکری جهان اسلام با عنوان «مبانی و زمینه‌های سلفی‌گری در افغانستان» در تاریخ ‌چهارشنبه ۲۲ آذرماه ۹۶ با حضور آقایان دکتر احمد شعیب مسلم یار (خطیب و استاد حوزه اهل سنت در استان بلخ)، دکتر مهدی جمالی فر و محمدطاهر رفیعی برگزار شد.

 

دکتر مسلم یار: از نظر اینجانب به این موضوع باید در دو مبحث نگاه کرده شود: یکی مبنای نظری، فکری و اندیشه‌ای سلفیت، اینکه سلف چه معنا و مفهومی دارد؟ معنی حقیقی سلف چی محتوای را می‌رساند و اینکه چگونه سلفیت تبدیل به‌یک جریان قشری واخباری‌ (بین اهل‌سنت) شد، بحث جداگانۀ را می‌طلبد.

دوم: بررسی و مطالعه‌ی واقعیت‌های میدانی افغانستان، که من بدان اشاره میکنم و که ممکن برایتان تازگی داشته باشد. جامعۀ اهل‌سنت افغانستان کاملاً حنفی‌اند ویک اکثریت قابل ملاحظه را تشکیل می‌دهند.اما اگر اهل سنت افغانستان را ۱۰۰ درصد درنظر بگیریم، اکثریت برخلاف عقیده رایج حنفی که در باور های کلام، ماتریدی اند، دارای تفکرات و گرایش‌های حنبلی و سلفی‌اند گرچه در فقه حنفی‌اند، اما به سمت سلفی‌گری حرکت کرده‌اند و شعارهای تکفیر‌کردن و رد‌کردن خیلی بین آنها عام شده‌است. براساس مطالعات انجام شده آیندۀ افغانستان را می‌شود این‌گونه پیش بینی کرد، اگر این جریانات کنترل نشوند و درست تشخیص داده نشوند و با راه‌کارهای دقیق سنجیده نشوند وحشتناک است. اما برای ورود به بحث، مختصر باید افغانستان را تعریف کنم. افغانستان در قلب آسیا واقع شده است و ۶۵۲٫۲۲۵کیلومتر مربع مساحت دارد. با جمهوری اسلامی ایران ۹۳۰ کیلومترمربع مرز مشترک داریم (در غرب افغانستان) که با استان خراسان همسایه است. با چین ۹۳ کیلومتر مربع مرز مشترک داریم که با شهرستانی به نام واخان در گردنۀ پامیر که مربوط استان بدخشان افغانستان می‌شود. تقریبا حدود ۲۳۸۴ کیلومتر با این سه کشور آسیای میانه ( ازبکستان، ترکمنستان و تاجیکستان) مرز مشترک دارد. یک قسمت از مرز ما دریای آمو است. یک قسمت مرز خشکی داریم که کاملا باز است و تقریبا ۲۲۴۰ کیلومتر با جمهوری اسلامی‌ پاکستان (در شرق و جنوب) مرز داریم.

اما دربارۀ اقوام افغانستان برخلاف آنچه تاکنون در منابع گفته شده است، افغانستان کشور قومیت‌ها و خرده قومیت‌ها است یعنی بنابر آنچه در مطبوعات گفته شده کشوری با چند قوم بزرگ نیست. افغانستان کشور خرده اقوام است: هزارها، تاجیک‌ها، پشتون‌ها، ازبک‌ها، ترکمن‌ها، بلوچ‌ها، نورستانی‌ها، قزلباش‌ها، سادات‌ها و اقوام بیات. دربارۀ تاریخ افغانستان گرچه از قرن ۱۹ به قبل دارای تاریخ و جغرافیای مشترکیم و غالبا منابع تاریخی‌ای که در ایران نوشته شده وقتی به خراسان اشاره می‌شود بلخ و غزنین و … را جزئی از ایران می‌دانند، اما مورخان ناسیونالیست و ملی‌گرای افغان در منابع تاریخی‌ای که نوشته‌اند این موضوع را رد می‌کنند. سه دورۀ تاریخی برای افغانستان قائل‌اند و آن را کشوری کهن می دانند. این منابع تاریخی امروزه در افغانستان به عنوان منابع رسمی تدریس می‌شود. آنها افغانستان را به سه دورۀ تاریخی تقسیم می‌کنند: یکی کشوری به نام آریا که نام اول افغانستان بود. بعد در دورۀ اسلامی خراسان و بعد آغاز تاریخ افغانستان معاصر را از زمان بقدرت رسیدن  احمدشاه درانی درسال ۱۷۴۳ میلادی می‌دانند، که در قندهار حکومتش را تاسیس می‌کند  به این نام می‌شناسند. در واقع علی احمد کوهزاد که این روزها آکادمی علوم افغانستان لقب علامه را به او داده است و نیز میرغلام محمد غبار که کتابی به نام افغانستان در مسیر تاریخ دارد، عبدالحی حبیبی به عنوان یک شخصیت قابل احترامی که اینجا بر اثر تصحیح نسخ خطی طبقات ناصری و تاریخ گردیزی و بسا مقالات علمی آدم محترمی در تهران است. همۀ اینها افغانستان را به این سه دورۀ تاریخی تقسیم می‌‌کنند. تاریخ مختصر افغانستان دو عقبه دارد. برخی اشاره دارند که امیر عبدالرحمن خان، یکی از شاهان خاندان بارکزی، معاهده‌ای را با انگلیس‌ها امضا کرد و مرزهای کنونی افغانستان از زمان او شکل گرفت. مرز هرات که با جمهوری اسلامی ایران داریم مرزی که با پاکستان داریم و مرزی که با ترکمنستان و ازبکستان داریم همه در زمان او شکل گرفته است. عده‌ای می‌گویند تاریخ معاصر افغانستان از زمان امیر عبدالرحمن خان است. اما اجماع مورخان افغانستان معاصر بر این است که تاریخ معاصر افغانستان از احمد شاه درانی شروع می‌شود. دربارۀ ساختار حاکمیت در افغانستان باید گفت قوم پشتون در راس است. به عنوان رئیس جمهور، شاه و سلطان همیشه قوم پشتون در راس بوده است. هزاره‌ها، ازبک‌ها و تاجیک‌ها مهم‌ترین شرکای قدرت در افغانستان‌اند و فعلا در ساختار قدرت، دکتر اشرف غنی احمد زی به عنوان رئیس جمهور از قوم پشتون، عبدالله عبدالله رئیس شورای اجرایی یا صدر اعظم از قوم تاجیک، عبدالرشید دوستم از قوم ازبک به عنوان معان اول رئیس جمهور و از قوم هزاره آقای سرور دانش به عنوان معاون دوم رئیس جمهور فعالیت دارند. در در واقع تغییر ساختار قدرت در افغانستان است نخست در دهۀ دموکراسی پیش از تجاورز روس‌ها در افغانستان شد؛ و اقوام دیگر تا مرحلۀ صدراعظمی و معاونتی رئیس جمهور در قدرت سهیم شدند، اما دربارۀ زبان‌های افغانستان زبان پشتو و فارسی دری به عنوان زبان‌های رسمی شناخته شده‌اند. مردم بیشتر به فارسی حرف می‌زنند، البته فارسی به لهجۀ تاجیکی. ازبکی، نورستانی و ترکمنی زبان‌هایی‌اند که رسمیت دارند منتها فقط در مناطق خاص خودشان. برای اولین بار بعد از ۱۳۸۰ حکومت تصمیم گرفت دورۀ دبیرستان و پیش دبیرستانی به زبان محلی مردم باشد؛ مذهب اکثریت آنها اهل سنت اند. دومین مذهب امامیه است. پیروان آن را قوم هزاره‌ تشکیل می دهند و قزلباش و بیات و سادات. اقلیتی از اسماعیلیان نیز در مناطق بدخشان و بغلان سکونت دارند. قبل از انقلاب اسلامی افغانستان  مذهب مردم حنفی بود‌. تصوف آنجا رایج بود. مردم دغدغه‌ای را که امروز سلفی‌ها بنام دفاع از دین دارنند، نداشتند. شیعه و سنی با هم زندگی آرامی داشتند. گرچه در برهه‌ای از زمان به تحریک انگلیس های جرقه های فتنه درمی‌گرفت، اما مردم واقعا حنفی بودند. اما ماجرای گرایش به سمت سلفیت میدانی از اینجا شروع می‌شود، وقتی انقلاب کمونیستی در افغانستان شکل می‌گیرد نهضت اسلامی در افغانستان به‌صورت یک جریان در‌می‌آید. به نکته توجه داشته باشیم که اول در افغانستان‌ تفکر کمونیستی یا اشتراکی می‌آید. بچه‌هایی که به اتحاد جماهیر شوروی به آموزش رفته بودند این تفکر را به افغانستان‌ آورند. آرام آرام آن‌ها در استوانه‌های حکومت جا گرفتند. بعد دانش‌آموخته‌های مسلمان ‌یعنی استادان دانشکده شرعیات(الهیات) کابل و روحانیون دینی متوجه  می‌شوند، جریانی چپ با افکار اشتراکی و شعار الحاد وارد کشور شده و درکنار حکومت قرار گرفته است و از اندیشه‌ی کمونیستی تغذیه می‌کنند. آنجا است که جریان های  اسلامی دست به فعالیت می‌زنند، چون اکثریت اعضای نهضت اسلامی دانش آموخته های دانشگاه ازهر مصر اند، با توسل به تفکر اخوانی‌ها به پاسخ شبهات و رد اندیشه های کمونستی می‌پردازند، و دیرتر علمای سنتی هم کنا‌ر اخوانی‌ها قرار می‌گیرند و جریان مقاومت را تشکیل می‌دهند. آنچه قابل تامل است اینست که نهضت اسلامی در افغانستان یک جریان واکنشی بوده که در مقابل یک تجاوز خارجی فلسفه وجودی بخود می‌گیرد و این از اول معلوم بود که فعالیت حرکت اسلامی در افغانستان‌ مشکل دارد و یک روزی می‌لنگد و این لنگیدنش سبب می‌شود مسلمانان خیلی ضربه محکم بخورند. چون اساسا اینها یک جریان عکس‌العملی بودند که با یک عکس‌العمل به میدان آمدند نه اینکه بر اساس تئوری و مبانی یا اندیشۀ خاصی روی کار آمده باشند. درواقع بعدها وقتی اینها روی کار آمدند در ایجاد حکومت اسلامی دچار ضعف و چند دستگی شدند. به همین علت از هم پاشیدند و حکومت مجاهدین در افغانستان ‌نتیجه نداد.

اما ساز و کار شروع جهاد مسلحانه درافغاستان این‌گونه شکل گرفت: به اثر تجاوز ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی درسال‌های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ هجری شمسی، سیلی از مردم افغانستان به پاکستان مهاجرت کردند. پاکستان مرکز مقاومت علیه روس‌ها شد. پاکستان دلال امریکا شد و دروازه‌های خود را باز کرد. عرب‌ها با حمایت مالی بسیار قوی عربستان سعودی به پاکستان آمدند و نهادهایی را تاسیس کردند و نوجوانان، جوانان و اطفال افغانستانی را که از افغانستان‌ فرار کرده بودند، زیرا آموزش قرار دادند. از اینجا است که ترزیق و تغذیه تفکر سلفی آرام آرام شروع شد و این افکار در اذهان و باور های جوانان مهاجر عجین شد. نخبه‌هایی از این جوانان به مصر و سعودی فرستاده شدند. باقی در مدارس مذهبی پاکستان جذب شدند. از اینجا اولین تخمه‌های سلفیت در اذهان جوانان افغانستان کشت شد. و در راس جریان عرب‌های مجاهد شخصی به نام عبدالله عزام فلسطینی قرار داشت و مکتبی به نام الخدمات تاسیس کرد و از این طریق شروع به فعالیت نمود. در کنار این‌ها در اکثر شهرهای پاکستان مانند: پیشاور، لاهور، کراچی، سوات و لاهور پندی مدارسی ایجاد شد. کنار این موسسات، نهاد های آموزش زبان عربی و تربیت معلم تحت عنوان (المعهدالشرعی) ایجاد شد. که علوم دینی را باگرایش سلفی به جوانان تدریس می‌کردند.در کنار این موضوع، مسئله دیگر ایجاد احزاب جهادی در گروه های مختلف با اندیشه ها و گرایش های متنوع بود مانند: گروه های جهادی مربوط به‌علمای سنتی، اخوانی‌ها، روشنفکران، رهبران قومی و… . در ۱۹۸۱ دولت پاکستان هفت حزب رسمی جهادی را به‌عنوان به رسمیت شناخت و برای هر کدام از آنها منابع مالی خاصی اختصاصی داد. که عبارت بودنداز: حزب اسلامی به‌رهبری گلبدین حکمت‌یار، حزب جمعیت اسلامی به رهبری برهان الدین ربانی، جمعیت نژاد ملی به رهبری پیر سید احمد گیلانی، حرکت انقلاب اسلامی به رهبری مولوی محمد نبی محمدی، حزب اسلامی خالص به رهبری مولوی محمد یونس خالص و اتحاد اسلامی به رهبری عبدالرسول سیف و حزب محاذ ملی به رهبری حضرت صبغت الله مجددی.

بحث دیگری که اینجا مطرح می‌شود این است که شخصی به نام ضیاءالحق که خود تفکر اسلامی و دینی داشت در راس کشور قرار گرفت. منتها کاری که کرد این بود که فقط برای مجاهدین اهل سنت افغانستانی هفت حزب تاسیس کرد. به احزاب جهادی شیعه اصلا اشاره نمی‌کنیم. درحالی‌که آنها هم آن زمان گروه های مختلف بودند که بعدها تحت عنوان حزب وحدت اسلامی یک شاخه شدند.

رهبری گروه های جهادی اهل سنت معمولا در پاکستان و رهبران اهل تشیع در ایران، اما فرماندهان و چریک های مجاهد در مقابل روس‌ها در داخل کشور می‌جنگیدند همین زمان بود که گروه های از مهاجرین با سپاه صحابه، لشکر طیبه و جماعت الدعوه الی القران و سنت آشنا شدند. خصوصاً در ایام تعطیلی مدارس دانشجویان و دانش آموزان و طلبه های دینی را به اردوگاه‌های آنها می‌فرستادند و آموزش نظامی داند که آرام آرام افکار سلفی‌ و افراطی‌گری در بین مهاجران شکل گرفت، که البته دوست گران ارج ما جناب آقای دکتر رفیعی به مبانی نظری‌شان اشاره خواهد کرد.

منتها آن زمان هیچ کس متوجه نبود. این سرمایه‌گذاری‌ها روزی برای افغانستان بسیار پر هزینه می‌شود. در ناحیۀ مرزی میان افغانستان و پاکستان که ایالات خود مختار یا قبایل آزاد وجود دارد و بنام وزیرستان شمالی و جنوبی یاد می‌شود تربیت‌گاه‌هایی بود که جوانان آنجا تربیت نظامی ‌می‌دیدند. البته در دوران جهاد در سال‌هایی که ما با روس‌‌ها جنگ داشتیم؛ جوانان مهاجران به این اردوگاه‌ها می‌رفتند و جذب می‌شدند. همه خوش بودند فرزندانشان تعلیم دینی می‌بینند. وقتی اینها از پاکستان فارغ‌التحصیل شدند و به منطقه آمدند با مراسم تسلیت و تعزیه‌داری‌های ما مخالفت می‌کردند. وقتی در افغانستان کسی می‌مرد مراسم فاتحه خوانی داشتیم، خانم‌ها روز سوم برای میت می‌گریستند، شب‌های جمعه مراسم برگزار می‌کردند، چهلم میت نیز محفلی برگزار می‌کردند، اما آنها با همۀ اینها مخالفت می‌کردند. زیارت قبور داشتند و مردم شب های جمعه آنجا می‌رفتند و دعا می‌کردند، اما آنها با این موضوعات مخالفت داشتند. البته به شکل یک جریان نبود. اما برخی از علمای سنتی می‌گفتند اینها وهابیت‌اند. زود در اذهان کوبیده می‌شدند و در انزوا قرار می‌گرفتند. آغاز ترویج اندیشه‌ی سلفی از اینجا شروع شد و آنهای که از مدارس پاکستان فارغ شده می‌آمدند، مردم را دعوت می‌کردند. اما چون آن زمان مجاهدین در راس کار بودند عکس‌العمل اینها جایی را نمی‌گرفت. وقتی در ۱۹۹۲ مجاهدین پیروز شدند به علت نداشتن رهبری واحد چون هفت جریان بودند و گرایش‌های مختلفی داشتند و تجربۀ حکومت‌داری نداشتند و وابستگی‌های بیرونی زیادی داشتند به جان هم افتادن. از این رو جنگ داخلی در افغانستان شروع شد. فقط در کابل پایتخت افغانستان سی هزار نفر کشته شدند. یک میلیون نفر از مرکز افغانستان به کشور های همسایه و اروپایی مهاجرت کردند. شهر کابل تخریب و ویران شد. در این زمان مردم دیگر به جریان‌های جهادی هیچ امیدی نداشتند و خسته شده بودند. بنابراین پاکستان جریانی به نام طالبان را وارد افغانستان کرد. طالبان در ۱۹۹۴ میلادی وارد افغانستان شدند. نصرالله بابر وزیر داخله پاکستان در زمان صدرات خانم بی‌نظیربوتو در راس یک کاروان تجارتی که مورد دستبرد یکی از نیروهای مسلح غیرمسئول قرار گرفته بود می‌خواست این کاروان را از جنوب افغانستان به طرف ترکمنستان همراهی کند. یک عده‌ جوانان مسلح بنام طالبان او را همراهی کردند، نصرالله بابر گفت طلبه‌های مدارس دینی ما را کمک کردند تا این کاروان را برسانیم. به هرحال طالبان وارد افغانستان شدند. مذهب طالبان معجونی مرکب بود. آنها خود را وابسته به مدرسه دیوبند می‌دانستند که شاه ولی‌الله دهلوی آن را تاسیس کرده بود. اما عملکرد و مشرب فکری آنها حنبلی مذهب بودند. وقتی بار اول به شهر مزار مرکز استان بلخ در شمال وارد شدند، شکست خوردند، اما در بار دوم وقتی دوباره حمله نمودند، در منطقه‌ای در شهر مزار شریف به  نام علی چوپان حاکم شدند. علی چوپان ناحیه‌ای بود نزدیک به فرودگاه بین‌المللی شهر مزار. به عنوان شاهد رویداد، بعد از شکست طالبان رفتم، دیدیم در هر خانه‌ای نسل‌کشی کرده‌اند. علی‌چوپان منطقه بومی و شیعه نشین مزار است، مردم شهدای خود را از خانه‌ها جمع می‌کردند. در هر خانه که وارد می‌شدیم نوشته بود کافر، کافر، شیعه کافر، خمینی کافر. اولین بار بود این شعار را می‌شنیدیم. از علمای منطقه پرسیدیم این کافر کافر چیست؟ گفتند اینها جزء سپاه صحابه‌اند. آن وقت‌ها ما نه سپاه صحابه دیده بودیم نه می‌فهمیدیم. بعدها فهمیدیم سپاهی به نام سپاه صحابه که وظیفه داشتند اماکن مقدس اهل تشیع را ویران کنند وجود دارد. آنها از پاکستان آمده بودند تا در مناطق شیعه‌نشین افغانستان جنایت کنند. طالبان در ۱۹۹۶ خیلی سریع کابل را فتح کردند. اصولی که داشتند تاکید بر اجرای شریعت اسلامی، دشمنی با پدیدۀ مدرنیسم، تاکید بر آموزه‌های جهادی، نفی اجتهاد (معتقد به سلفی‌گری بودند)، احیای خلافت و حق پنداری (که خود را حق می‌دانستند) و و سلفی‌گری ….  در اصل یک فکر واحد نبودند. از چندین فکر بودند. حتی یک تعداد شان اهل تصوف بودند. با متفاوت وارد اردگاه های نظامی طالبان شده بودند.

در افغانستان از قدیم تا امروز حرف اصلی و اساسی مذهب  می‌زند. هر جریانی در افغانستان اگر رنگ دینی داشته باشد پیش می‌رود اگر رنگ مذهبی نداشته باشد حرکت نمی‌کند. به این دلیل است که طالبان چون شعارشان اقامه عدالت و اجرای شریعت بود همه مردم کنارشان جمع می‌شدند. مردمی که از جنگ تنظیمی مجاهدین به ستوه آمده بودند و امیدی به جایی نداشتند دعواهای خود را نزد طالبان می‌بردند و طالب به عنوان مجری در روزهای بازار اجرای شریعت می‌کرد. مثلا بچه‌ای در افغانستان طی دعوایی پدرش را کشت و فرار کرد و به صف طالبان پیوست. گزارش به ملای طالب می‌رسد که این بچه پدرش را کشته و در صف شما آمده است. روز چهار شنبه‌بازار در بازار المار چوبۀ دار را بلند می‌کنند و می‌گویند این قاتل در صف ما چه می‌کند. چند روز پیش در یکی از شهرستان‌های استان بغلان جوانی را به خاطر اینکه با یک زن متاهل تلفنی صحبت کرده‌است سی‌و دو شلاق زدند. مردمی که آنجا بودند آمین می‌گفتند و خوش بودند. جامعۀ افغانستان این است. دین و مذهب جایگاهی اساسی دارد. اما مشکل ما چیست؟ درساختار فعلی افغانستان مرجعیت واحد دینی وجود ندارد. باید توجه داشته باشیم که مرجعیت دینی در یک جامعۀ دینی نقش اساسی‌ای دارد. مثلا من وقتی در ایران مطالعه کردم دیدم قم اینجا یک استان مذهبی است. در افغانستان متاسفانه بین اهل سنت مرجعیت دینی یا دار الافتاح وجود ‌ندارد. هرکس برای خود مفتی است. کافی است به عنوان روحانی واژه‌های عربی را خوب تلفظ کنید و یا  امام جمعه باشید؛، مرجع تقلید آن منطقه می شوید؛ هرچه فتوا دهید مردم گوش می‌دهند؛ بعد اگر روحانی دیگری بیایید و هر فتوایی دهد با هر گرایشی که دارد پذیرفته می‌شود.

به این دلیل در یک موضوع ساده‌ی فقهی یک پاسخ واحد وجود ندارد. چون این مشکلات ناشی از عدم مرجعیت دینی می‌باشد. همیشه در شورای علما می‌گوییم از برای خدا شما که سنگ حنفی به سینه می‌زنید، حداقل یک دارالافتاء بسازید تاکه هرکس جرئت نکند به‌عنوان یک روحانی فتوا دهد. شب‌های سال نو که فرا میرسد، موجی از تبلیغات علیه روز اول سال شروع می‌شود. یکی بلند می‌شود و می‌گوید نوروز حرام است و نقل قولی از عالم حنفی مذهب بنام ملاعلی قاری یاد آورد میشود که گفته است « .. هر که در نوروز یک دانه تخم‌مرغ رنگ‌کرده بخورد کافر می‌شود…» فکر کنید که  در نوروز با خوردن یک تخم‌مرغ رنگ‌کرده کافرید. اما از سوی دیگر فرقه‌های صوفی‌ وجود دارنند، در آغاز سال نو به‌شهر مزار شریف می‌آیند و در آنجا حرمی است منسوب به حضرت علی کرمه‌الله وجهه که به سبک معماری تیموری بنا شده است. آنها بر خلاف سلفی‌ها در نوروز تجلیل می‌کنند و ۴۰ شبانه روز آنجا ذکر به جهر می‌کنند و حمد الهی و نعت مصطفوی را قرائت می‌کنند، درست اینجا خلای مرجعیت دینی را احساس می‌کنیم. این مفتی‌های نوظهور تولید مدارسی بودند که پیشتر اشاره کردم. آواز خوبی هم دارند. فتوا می‌دهند. هر گروه گروه دیگر را کافر می‌داند. این مشکلی است که فعلا افغانستان بدان گرفتار است. گرچند حکومت متوجه شده و مدارس دینی را بنام دارالعلوم ایجاد کرده‌است، اما تابه‌حال در بین علمای سنتی افغانستان این دارالعلوم ها جایگاه علمی خود را نیافته اند،که مردم به آن اعتماد کنند، به این سبب باز  بخت با سلفی‌ها است. چون طلبه های علوم دینی آماده نمی‌شوند که در مدارس دولتی بروند. از بین دو نهادی که دولت ایجاد کرده‌‌ــ یکی مدارس علوم دینی و دیگری دانشکده‌های شرعیات است که ایرانی‌ها به آن دانشکده الهیات می‌‌گویند‌ــ دانشکده‌های شرعیات از باری علمی که برخوردار باشند، کمی عقب تر اند، مواد درسی‌ای که در اختیار دارند به‌روز نیست، درحالیکه توقع می‌رود تا دانشکده های الهیات ما به مشکلات شرعی و سوالات دینی را پاسخ گویند، دیگر اینکه این مدارس تا حال در بین توده جای باز نکرده است. بنابراین مردم فرزندانشان را جهت کسب علوم دینی به مدارس کشور ‌پاکستان می فرستند. هرچه اعلام می شود فرزندان تان را به پاکستان نفرستید، زیرا آنها را انتحاری تربیت می‌کنند، باز هم توده های عوام می‌روند. مشکل عمده و دیگر این است که حوزه‌های علمیۀ اهل سنت مساجدند. من به عنوان کسی که عالم سنی هستم می‌توانم در مسجد حوزۀ علمیه تاسیس کنم. هیچ کس هم مرا بازخواست نمی‌کند. این است که در مدارس خصوصی کنونی همان کسانی‌اند که در سال‌های ۵۷ و ۵۸ و ۶۰ به پاکستان رفتند و با فکر سلفی و فقه حنفی آمدند و امروز حوزه‌های علمیه را ایجاد می‌کرده‌اند. آنها مشغول تدریس‌اند. نسل اول مهاجریی که به پاکستان رفته بودند، فرزندان شان به عربستان سعودی بورس شده بود و حالا ااز آنجا با مدرک دکتری بازگشتند. آنها وقتی دیدند فضا در دانشکده‌های الهیات باز است، عضو هیئت علمی دانشگاه‌ها شدند. به عبارتی امروزه اعضای هیئت‌علمی بعضی از دانشکده های الهیات را همان سلفی‌ها تشکیل می‌دهند. آنها خیلی واضح سلفی‌اند و آزادانه فعالیت می‌کنند. اینها واقعیت‌های میدانی افغانستان است. حالا که برای بار اول در بعضی از دانشگاه افغانستان دورۀ کارشناسی ارشد تدریس می‌شود، استادان که از لحاظ علمی در سطح بالاتری قرار دارند، همه دانش‌آموختگان عربستان سعودی، پاکستان و مصر اند، که مدرک دکترای فقه و حدیث دارند.، در کلیۀ استان‌های مهم افغانستان اکنون مدارسی هست که تفکر سلفی را  تدریس می‌کنند. کسی هم آنها را پرسان نمی‌کند. بخشی را  که اینجا یادداشت کرده‌‌ام مواد درسی آن‌ها است. کتاب التوحید محمدبن عبدالوهاب، مختصر منهاج السنه از ابن تیمیه، فتح‌المجید، شرح کتاب توحید، العقیده الوسطیه از ابن تیمیه، شرح عقیده طحاویه، صحیح البخاری، صحیح المسلم، مجموع‌الفتاوای ابن تیمیه… اینها تقریبا حدود ۵۹ منبع است. تشیع از پیدایش تا تکامل احمد غامدی، افسانه‌های مذهب جعفری، اهل بیت از خود دفاع می‌کنند حسین موسوی ترجمه جواد منتظری، عقیده اهل سنت شیخ محمد صالح، جواب اهل سنه النبویه فی نبض کلام شیعه و زیدیه از شیخ محمد عبدالله. اینها منابعی است که در مراکز افغانستان تدریس می‌شوند. حجاج ما که سالانه به حج می‌روند بچه‌های افغانی‌ای که آنجا رفته‌اند و درس خوانده‌اند هر حاجی‌ای که می‌رود یک جزوه به نام صفت‌الصلاه رسول‌الله به زبان فارسی دارد که درنهایت آن نوشته شده زیارت قبور و نذرکردن شرک است. آن حاجی چون این جزوه را از مکه گرفته است شدیدا به آن باور دارد. هر جا می‌رود آن را می‌خواند و اشک می‌ریزد و می‌گوید چقدر از عمر را در شرک و بدبختی سپری کردیم. این وضعیت جاری در افغانستان است. مراکز سلفی‌ای که در افغانستان وجود دارند به گمان خود با شرکیات و خرافات مبارزه می‌کنند. اماکن مقدسه را تخریب می‌کنند و به بزرگان توهین می‌کنند. اینها اعتقاداتشان است. با رفتن مردم بالای قبور هم مخالفت می‌کنند و اصل شیعه را تکفیر می‌کنند. دلایلی که دارند این است که می‌گویند شیعه به دو خلیفۀ اول و عایشه نفرین می‌کند به این خاطر کافرند. گفته می‌شود شیعه جان و مال اهل سنت را حلال می‌داند. گفته شده‌است تشیع عایشه را زناکار می‌داند. شیعه معتقد به لواط است. این حرف‌هایی است که درست کرده‌اند تا بگویند هرگز شیعه با سنی دوست نمی‌شود؛ سه کانال فارسی زبان هم همه روزه در افغانستان فعالیت دارند. چون امکانات ماهواره‌ای در افغانستان خیلی ساده و ارزان است. این کانال‌ها همه روزه به فارسی دری تبلیغ می‌کنند و از سوی دیگر، کلیپ‌های کوچکی را در رسانه‌های اجتماعی نشر می‌کنند. خیلی خوب اینها را برنامه‌ریزی کرده‌اند. مثلا جایی یک آدم بی‌مسوولیتی به خلفا چیزی گفته است آن را می‌گیرند و همه روزه توزیع می‌کنند. از یک موبایل به موبایل دیگر. اینجا است که مردمی که مطالعات تقریبی ندارنند، فکر می‌کنند، این حرف‌ها راست باشد. اینها به خوبی امروزه جامعۀ افغانستان را اشغال کرده‌اند. ما در افغانستان با دو جریان میان اهل سنت مواجه‌ایم: یک جریان سکولاری که با استفاده از این حرکت‌های عقل‌ستیزی‌ای که مردم انجام می‌دهند دین و اسلام را قبول ندارند و همه چیز را به استهزا می‌گیرند. لیکن جریان دیگری از توده‌ها وجود دارد که به دلیل فقر مادی و معنوی به فرقه‌های سلفی گرایش پیدا می‌کنند. بنابراین تمام منبرهای افغانستان از یک طرف دست کسانی است که عقیدۀ سلفی دارند و از سوی دیگر دست کسانی است که دین را قبول ندارند. اینجا حرکت میانۀ وجود ندارد، تا تلاش کند و اوضاع را کنترل نماید. توقعی داریم تا دانشگاه های جمهوری اسلامی گروه های فقه حنفی را تاسیس کنند و از استادانی دعوت کنند،که در فقه حنفی تخصص داشته باشند، تاکلاس‌های تخصصی فقه حنفی را آموزش دهند. در افغانستان حرفی که مردم توجه به آن دارند فقه حنفی است. کسانی که اینجا می‌آیند بار علمی‌شان در حدی نیست که در جامعۀ سنتی اهل سنت به عنوان یک عالم مطرح شو‌د. خیلی از آنها عربی‌شان درست نمی‌شود. در جامعۀ اهل سنت افغانستان اگر بخواهید به‌عنوان روحانی مطرح‌ شوید متوجه باشید اگر یک عبارت عربی را درست تلفظ نکنید می‌گویند بچه عربی را یاد ندارد چگونه می‌تواند دین را بفهمد. چون نگاه سنتی حاکم است این موضوع اهمیت زیادی دارد. همۀ اینها به این دلیل است که این بچه‌ها به پاکستان رفته‌اند و تحت تاثیر این افکار قرار گرفته‌اند. اما چرا؟ به‌علت فقر مادی و معنوی.

خیلی از رهبران سیاسی افغانستان در صحبت های شان اشاره کرده‌اند که برای هر طالب ۴۰۰ دلار آمریکا پرداخته می‌شود. بنابراین فقر فکری و مالی سبب می‌شود روزانه خیلی از جوانان جذب جریان‌های تکفیری شوند. این جریان‌ها سربازگیری می‌کنند و سربازان را به میدان‌های عملی می‌فرستند و شیعه را به سادگی تکفیر می‌کنند.

مشکل دیگر عدم کنترل مرزها است که متاسفانه مرز ما با پاکستان ۲۲۴۰ کیلومتر است که کنترل نمی‌شود. قومیت‌هایی که دو طرف مرز هستند لهجه و زبان یکسانی دارند و به سادگی تردد می‌کنند. مورد دیگر عوامل سیاسی است، پاکستان کوشش دارد دولت به معنای واقعی‌اش در افغانستان روی کار نیاید. در کنار آن رقابت پاکستان به هند سبب شده است که خواهان یک سری امتیازات از دولت افغانستان می‌باشد. همۀ اینها سبب شده افراط‌گرایی در افغانستان روزبه روز شدید شود. خشونت، بی‌ثباتی اجتماعی و فرهنگی نیز از جمله عواملی‌اند که سبب شکل‌گیری چنین فضایی شده ‌اند.

دکتر رفیعی: از آنجا که موضوع سلفی‌گری است بهتر است ابتدا از آن تعریفی داشته باشیم. یک سلفی‌گری به معنای عام آن است که ما مرجعیت کتاب  و سنت و سیرۀ سلف صالح را به‌طور عام بپذیریم. فکر می‌کنم در این تعریف همۀ مسلمانان سلفی‌اند. چون هم کتاب را همه قبول دارند هم سنت را هم سیرۀ سلف صالح را. با این تفاوت که برادران اهل سنت یک تعریف خاص از سلف صالح دارند بر مبنای سیرۀ صحابه و تابع و تابعین. ما از سلف صالح تعریفی داریم بر مبنای ائمه معصومین. یک تعریف خاص این است که ما مرجعیت صحابه و تابع و تابعین را در چه حد باید بپذیریم. یعنی کتاب و سنت را در تعریف سلفیه می‌بینیم، اما تعریف مرجعیت، صحابه، تابع و تابعین کجا قرار می‌گیرد. اگر این مرجعیت را مطلق بپذیریم یعنی هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نکنیم ممکن است جمع زیادی از اهل سنت چنین دیدگاهی داشته باشند، اما شیعه‌ها درخصوص صحابه، تابع و تابعین چنین دیدگاهی ندارند. البته دربارۀ ائمۀ اهل‌بیت قضیه‌ فرق می‌کند. اما تعریف امروز از سلفیه خیلی خاص‌تر از این حرف‌ها است. یکسری شاخه‌هایی دارد که بر مبنای آن شاخص‌ها امروز یک شناخت اجمالی از سلفیه داریم. شاخص‌ها این است که ما در این رویکرد سلفی‌گری یک نوع نص‌گرایی و ظاهرگرایی را نسبت به مفاهیم کتاب و سنت داریم. از آن طرف مرجعیت صحابه، تابع و تابعین را که می‌پذیریم صحبت عقل را در تفسیر متون دینی و مذهبی رد می‌کنیم. از آن طرف ممکن است به رویکردهای عرفانی و امثالش خیلی تمایل نداشته باشیم. یک نوع رویکرد دربارۀ سلفیه زمان احمدبن حنبل پایه‌ریزی می‌شود و تا زمان ابن‌تیمیه این رویکرد با تفسیری که ابوالحسن اشعری داده است تلفیق می‌شود. ابوالحسن اشعری وقتی ظهور می‌کند معتزله مذهب است. معتزله‌ها رویکرد عقلی‌گرا دارند. درمقابل حنبلی‌ها رویکرد نص‌گرا و ظاهرگرایی دارند. ابوالحسن اشعری رویکرد میانه بین عقل‌گرایی اعتزالی و نقل گرایی و نص‌گرایی حنبلی را اتخاذ می‌کند. این رویکرد به دست ابومنصور ماتریدی در شرق می‌رسد.

ابومنصور ماتریدی با رویکردی دیگر آن را تفسیر می‌کند. رویکرد میانی رویکرد ابوالحسن اشعری و معتزلی است. این رویکرد در مجموع مرجعیت سلف را رد نمی‌کند. منتها معتدل‌تر آن را می‌پذیرد. وقتی این فرایند دست ابن‌تیمیه می‌رسد با تفسیری خاص و افراطی‌تر از تعریف سلف و سلفی‌گری وارد میدان می‌شود. من برخلاف بسیاری از دوستان ابن‌تیمیه را آدم باسوادی می‌دانم. ایشان عقل را قبول ندارد. خب ابن‌عبدالوهاب هم قبول ندارد. منتها ابن‌تیمیه وقتی می‌گوید عقل را قبول ندارد ده جلد می‌نویسد و آن را رد می‌کند. بعد استدلال می‌کند که کدام عقل را رد می‌کند. مشخص می‌کند منظورش چیست و کدام عقل را می‌پذیرد؟ بعد عقول را تقسیم‌بندی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که عقل را به تمام معنا رد نمی‌کند. عقلی که او می‌پذیرد عقل اولوهی، فرامادی و آسمانی است که تقریبا دست‌یافتنی نیست. اصطلاحشان از این عقل رایج این است که عقلی که فلاسفه دارند برخاسته از فکر مادی و آلودۀ بشری است. این عقل دربرابر عقلِ معصوم از خطا توانایی ایستادن ندارد. با وجود این رویکرد ابن‌تیمیه به سلفی‌گری چنان که عبدالوهاب افراطی کرد نبود. اما عبدالوهاب وقتی به این فضا دست می‌یابد با یک رویکرد عمل‌گرایی وارد می‌شود. مشکلی که ما امروز از سلفی‌گری در جهان اسلام داریم این است که خط مشی‌ای که ترسیم می‌شود خط مشی‌ عمل‌گرایی است. در خط مشی عمل‌گرایی قاعده این است آنچه قبول داری فقط در فکر و باور قبول نکن. عملا پیاده کن. در اسلام جهاد واجب است. بله خب برو جهاد کن. جهاد یعنی برو شمشیر و اسلحه بردار و مبارزه کن. جهاد این نیست که تو در خانه نشینی و سخنرانی کنی و کتاب بنویسی و بگویی جهاد انواع و اقسام مختلف دارد. منم جهاد می‌کنم، کتاب می‌نویسم و تبلیغ می‌کنم. اینها مال آدم‌های ترسو است. آدم‌هایی که واقعا متدین‌اند عملا جهاد می‌کنند. این رویکردی است که عبدالوهاب پرچم‌دار آن است. در ادامه جریان‌های افراطی‌ای در مصر به وجود می‌آید و در وهابیت گرایش پیدا می‌کند. در فضای شبه قاره و افغانستان وقتی وارد می‌شویم می‌بینیم سلفی‌گری ابتدا با رویکرد ابن‌تیمیه ظهور می‌کند. شاه ولی‌الله از نظر زمانی هم‌زمان عبدالوهاب است؛ زمانی‌که محمدبن عبدالوهاب در حجاز ظهور کرد، ایشان سفر ۱۴ ماهه‌ای به حجاز داشت. به خاطر همین خیلی‌ها گفتند شاه ولی‌الله رفت و از محمدبن عبدالوهاب تاثیر پذیرفت. اما واقعیت این است که او هیچ تاثیری از محمدبن عبدالوهاب نگرفت. اما از ابن‌تیمیه تاثیر گرفت. در عین‌حال آثار غزالی و ابن‌عربی را نیز خواند. لذا شاه ولی‌الله می‌آید نوعی سلفی‌گری را ترویج می‌دهد. نه سلفی‌گری محمدبن عبدالوهابی را بلکه سلفی‌گری ابن‌تیمیه‌ای را. سلفی‌گری ابن‌تیمیه وقتی در قالب تفکر حنفی می‌ریزد، قطعا سلفی‌گری ابن‌تیمیه باقی نمی‌ماند و تغییر می‌کند. مخصوصا زمانی‌که تسلط استعمار در شبه قاره تقویت می‌شود این تغییر ظاهر می‌شود. از این زمان، ما یک نوع رویکرد افراطی در جریان‌های شبه قاره و افغانستان مشاهده می‌کنیم. اما نباید جریان‌ها را جدای از شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه بشناسیم. یعنی اگر سیر تاریخی را دقیق در نظر بگیریم و بر مبنای افکار قضاوت کنیم به نتیجۀ مطلوبی نمی‌رسیم. بعد از شاه ولی الله مکتبی که بنا شد به دست شاه‌عبدالعزیز فرزندش رسید. بعد از او به دست شاه اسماعیل نوۀ شاه ولی الله. البته شاه اسماعیل فرزند شاه‌عبدالعزیز نیست فرزند شاه عبدالغنی است. همین‌طور به عبدالعرفان فرزند شاه‌عبدالعزیز می‌رسد. در این زمان مشکل جدی‌ای که در فضای شبه قاره پیش آمده است تسلط استعمار است. چندین قرن از زمان غزنویان تا مغولان مسلمانان بر شبه قاره حاکم بودند. وقتی استعمار آمد حکومت از دست مسلمانان خارج شد و اکثر هندوها و سیک‌ها در راس حکومت قرار گرفتند. انحرافات فکری و عقیدتی بین تودۀ مردم، تغییر قوانین از اسلامی به غیر‌اسلامی در سطح حکومت و از آن طرف اقلیت‌هایی که تا آن زمان نمی‌توانستند خیلی خود را نشان دهند بیشتر پا به میدان ‌گذارد. مجموعۀ این عوانل بر فضای شبه قاره اثر ‌گذاشت. شاه عبدالعزیز که در راس اینها است فتوای جهاد داد که باید مبارزه شود. چه کسی باید فتوای جهاد را پیگیری کند؟ احمد عرفان و شاه اسماعیل دهلوی. در فضایی که آنها می‌خواهند فتوای جهاد را پیگیری کنند قضیۀ جدی این است که سفر حج از سوی علمای اهل سنت شبه قاره تحریم شده است. خیلی منابع گفته‌اند چرا؟ علت آورده‌اند امنیت راه‌ها خوب نبوده‌است. از مسیر دریا باید می‌رفتند و امنیت وجود نداشت. همچنین استعمار انگلیس مانع ایجاد می‌کرد. اما با بررسی‌ها مشخص شد قضیه این نبود. درواقع چون وهابیت آنجا مسلط بود به خاطر کشتار بی‌رحمانه بین اهل سنت چهرۀ منفوری بین علمای حنفی پیدا کرد. علما تبلیغ می‌کردند شما اگر به حج روید در اصل وهابیت را تقویت کرده‌اید. هزینه‌ای را به حساب وهابیت می‌ریزید و آن را تقویت می‌کنید. اما شاه اسماعیل و احمد عرفان گفتند نه، ما حج کمی‌‌رویم. با چندین هزار نفر رفتند و برگشتند و برای تبلیغ ضد استعمار فعالیت کردند. ضد سیک‌ها و هندوها. نوع برنامه و رفتار آنها کپی محمدبن عبدالوهاب وهابیت است. این نشان می‌دهد آنها از قبل تحت تاثیر عبدالوهاب قرار گرفته بودند. عمدا سفر حجاز را راه انداختند. نهایتا ۴ سال با قانون وهابیت حکومت کردند و با هرچیزی که فکر می‌کردند شرک و خرافات است مبارزه می‌کردند. بعد از ۴ سال قیامشان شکست می‌خوررد و رهبرشان کشته می‌شود. بعد از این قضیه چند جریان بین اهل سنت افغانستان شکل می‌گیرد که از نظر خط مشی فکری اول با هم متفاوتند. اما در این اواخر برخی از آنها به هم نزدیک می‌شوند. دیوبندی‌ها در ۱۸۶۴ م. تاسیس می‌شوند. اما قبلش در ۱۸۵۸ قیام بزرگی در هند راه می‌اندازند. اما شکست می‌خورند. قیام را آسیب شناسی می‌کنند. به این نتیجه می‌رسند که مردم از نظر ذهنی و فکری همراهشان نبوده‌اند و مردم را از نظر فکری تربیت نکرده‌اند که از آنها دفاع کنند. پس اول باید مردم را از نظر فکری تربیت کنیم. بنابراین دارالعلوم دیوبند را تاسیس می‌کنند و می‌گویند می‌خواهیم در این دارالعلوم مسلمانان هند را طوری تربیت کنیم که از نظر نژادی هندی و از نظر تفکر اسلامی باشند. برمبنای تفکر احمد عرفان و شاه اسماعیل همزمان با دیوبندیه جریانی به نام اهل حدیث شکل می‌گیرد و می‌گویند کار اصلی احمد عرفان و شاه اسماعیل راه و جهاد عملی است. تفکر اهل حدیث در شبه قاره و افغانستان طرفداران زیادی می‌یابد و به‌عنوان یک تفکر طرفدار سلفی‌گری وهابی ترویج می‌شود. وقتی دیوبندیه شکل می‌گیرد چندین شعبه از آن ناشی می‌شود. از آنجا که ذهنیت ما از سلفی‌گری براساس افراطی‌گری و ترور شکل گرفته‌است، جریان‌های تکفیری و تروریستی و افراطی‌گری را سعی می‌کنیم به سلفی گری برگردانیم. اما نمی‌توان صرف افراطی‌گری را به سلفی‌گری نسبت دهیم. باید مبنایی بررسی کنیم که آیا این رفتار افراطی آنها ناشی از آموزه‌های مذهبی‌شان است یا شرایط سیاسی اجتماعی‌شان. از سال ۵۵ به بعد چند تحول همزمان اتفاق می‌افتد که بسیار تاثیر گذار است.

جریان‌های جهادی در افغانستان راه می‌افتد و کشورهای غربی برای ضربه‌‌زدن به روسیه از این جریان‌ها دفاع می‌کنند. قضیۀ‌ تفکر صدور انقلاب برای بسیاری از همسایگان ما بسیار دشوار بود. چه می‌خواهید انجام دهید؟

در افغانستان وقتی جهاد شکل می‌گیرد جریان‌ها جهادی‌اند، اما کسانی‌که حاضر به جهاد می‌شوند چه کسانی‌اند؟ عبدالله عزام آثار زیادی دارد. در آثارش اشاره دارد بر اینکه ما اینجا جهاد می‌کنیم. اما وقتی اهل سنت می‌رویم به ما بد نگاه می‌کنند. می‌گویند شما سلفی-وهابی هستید و سلطنت را ترویج می‌کنید. ما داریم به این‌ها کمک می‌کنیم اما آنها به ما بدبین‌اند و می‌گویند شما دارید عقیدۀ ما را خراب می‌کنید. عبدالله عزام از اهل سنت افغانستان انتقاد می‌کند که آنها گرفتار شرک و خرافات‌اند چرا؟ چون تصوف را قبول دارند مقابر بزرگان و مشایخ تصوف و علما را زیاررت می کنند. عبدالله عزام را نمی‌توانیم  به‌عنوان یک شخص سلفی وهابی بشناسیم، چون در مجموع آدم باسوادی است. منتها در دانشکده‌های عربستان که تدریس می‌کند تحت تاثیر افکار سید قطبی است نه افکار سلفی ـ‌وهابی عربستان. با وجود این، چون سید قطب بعد از رشید رضا به اخوان مصر نزدیک می‌شود، این تفکر در او تاثیر می‌گذارد. وقتی وارد افغانستان می‌شود می‌بیند رفتار مردم افغانستان به مزاجش خوش نمی‌آید. انتقاد می‌کند. بگذریم از اینکه عقاید عبدالله عزام تا حد زیادی متفاوت بود. مثلا‌ آنکه هیچ‌گاه مبارزه با شیعه را ترویج نمی‌کرد. در یکی از مصاحبه‌هایش زمان جنگ ایران و عراق از او می‌پرسند به نظرتان حق با کیست؟ می‌گوید: این بعثی‌ها مطلقا کافرند. دربار‌ۀ‌ شیعه‌ها می‌گوید: همۀ شیعه‌ها کافر نیستند. اما، اکثرشان نادان‌اند. بعد از او می‌پرسند اگر این‌ها کافر  نیستند می‌توانیم در جنگ از ایران دفاع کنیم؟ می‌گوید: نه؟ می‌پرسند چرا؟ می‌گوید چون این صدامِ کافر سدی است جلوی نفوذ شیعه. اگر این سد شکسته شود هیچ چیز نمی‌تواند جلوی نفوذ شیعه را بگیرد.

منظورم این بود این تفکر سلفی‌گری نیست که با شیعه‌ها مبارزه می‌کند. یک تفکر سیاسی مبارزه را شروع کرده‌است که به مذهب چندان ربطی ندارد. طالبان در شرایطی روی کار آمدند که با خیلی از جریان‌ها درگیر بودند و نیاز به حمایت داشتند. برای حمایت نمی‌توانستند بگویند صحابه نیاید، وهابی نیاید، هرکه آمد گفتند بیا. رسما به القاعده پایگاه هم دادند. زمانی‌که قضیۀ داعش پیش می‌آید مجموعۀ این جریان‌ها وارد سوریه می‌شوند. اما سلفی‌گری داعش از چه نوع است؟ از نوع صحابه و طالب است و…. خود طالب سلفی‌گری نیست، چون خود با سلفی‌ها مبارزه می‌کرد و مبانی فکری‌اش به سلفی‌ها نمی‌خورد. تصوف را قبول دارد. رویکرد عقل‌گرایی در آن هست. بارها اعلام‌کرده‌اند ما با شیعه مشکلی نداریم. منتها جریان‌های دیگری به داعش پیوستند و به افغانستان رسیدند. آن داعشی که در سوریه و عراق هست هیچ‌گاه نه در افغانستان شکل می‌گیرد و نه زمینه دارد. آن داعش نه تفکر در این فضا دارد نه هیچ. الان آماده نیست ممکن است بعد آماده شود و یک جریان سلفی داعشی بدان معنا که آنجاست اینجا شکل گیرد. چون تمام برنامه‌های آنها در آنجا با اینجا فرق دارد. آن انگیزه‌ها اینجا نیست. حتی طالبان هم اعلام‌ کردند داعش اگر بخواهد وارد افغانستان شود هیچ گاه داعش عربی را نمی‌پذیرند.

خلاصه، طالب چون بر مبنای یک تفکر التقاطی شکل گرفت اگر تفکر خود را اصلاح کند نه سلفی به آن معنا است نه تکفیری به آن معنا است نه تروریست. اگر موفق نشود اصلاح کند قطعا آینده‌اش خطرناک است. داعش اگر بخواهد در افغانستان کار کند آن هدفی را که در سوریه و عراق داشت نمی‌تواند اینجا پیاده کند. اما در مجموع برای اهداف بلند مدتش اگر بتواند اهداف گروه‌ها را تامین کند (که خیلی بعید است) می‌تواند منفعت برد.

 

نوشته شده توسط پژوهشکده تاریخ اسلام در سه شنبه, ۰۳ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱:۰۴ ب.ظ

دیدگاه