نقد کتاب تبارهای دولت استبدادی

روز چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه ۹۲، کتاب تبارهای دولت استبدادی در پژوهشکده تاریخ اسلام به بوته نقد گذاشته شد.
کتاب تبارهای دولت استبدادی نوشته پری اندرسون به همت حسن مرتضوی ترجمه و توسط نشر ثالث منتشر شده است. این نشست با حضور اساتید گرامی دکتر سید هاشم آقاجری و دکتر حسینعلی نوذری برگزار شد.
دکتر آقاجری در ابتدای این نشست درباره نویسنده کتاب گفت: اندرسون مورخ و نظریه پرداز و جامعه شناس تاریخی بریتانیایی که در سال ۱۹۳۸ متولد شد و یکی از چهره‌های تأثیرگذار بر مطالعات نظریه‌های تاریخی و جامعه‌شناختی از یک سو و یکی از چهره‌های برجسته چپ نو در اروپاست. ایشون و مجموعه‌ای از مورخان در انگلستان در دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی، ابتدا در قالب گروه مورخان حزب کمونیست بریتانیا را تشکیل می‌دادند که نهایتا همکاری او با مجموعه‌ای از مورخان چپ انگلستان مثل تامسون و هابزبام، مکتب مارکسیسم انگلیسی را بنیان گذاشتند.
نشریه معروف new left review که اندرسون بیست سال سردبیر آن بود، دو اثر کلاسیک و ماندگار اندرسون یکی گذار از دوران باستان به دوران فئودالیسم است و دیگری هم کتاب تبارهای دولت استبدادی. من اما عنوان تبارهای دولت مطلقه را به آن می¬دهم. این دو کتاب، در واقع یک کتاب در دو جلد است و نویسنده در این دو کتاب کل تاریخ اروپا را در محدوده‌ای حدود دو هزار و چندصد ساله از دوران باستان تا زوال دولت تزاری را بررسی کرده است. هدف این دو کتاب پاسخ‌گویی به مسائل کنونی بر مبنای نوعی رهیافت تحلیلی و تئوریک است تا برنامه اجتماعی از آن بیرون بکشد. اندرسون نظریه را در کنار پراتیک می¬خواهد و از جنس مورخانی که به تاریخ برای تاریخ معتقدند، نیست و تاریخ را برای اکنون می¬خواهد. رهیافت اندرسون تئوریک و کلان‌نگر است. به دلیل همین نگاه کلان به تاریخ، روش تطبیقی و مقایسه‌ای یکی از ویژگی‌های بارز تاریخی اندرسون است. در مقدمه کتاب تبارها انتقادی به مارکسیست‌‌ها می‌کند و می‌گوید معمولا فیلسوفان مارکسیست درباره تاریخ بسیار انتزاعی حرف می‌زنند، بدون اینکه توجهی به تجربه تاریخی داشته باشند و مورخان مارکسیست نیز تنها به تجربه توجه می‌کنند، بدون اینکه فرایندهای عام و فلسفی را در نظر بگیرند. اندرسون مدعی است که می‌خواهد کاری کند این دوگانگی و شکاف بین فیلسوفان و مورخان مارکسیست را پر کند و تلاش می‌کند میان تاریخ و ایدئولوژی هیچ یک را فدای دیگری نکند.
این استاد دانشگاه افزود: تبارهای دولت استبدادی نوعی تاریخ از بالاست، در مقابل تاریخ از پایین و اندرسون در این کتاب به شدت از تاریخ از بالا دفاع می‌کند، تاریخ از پایین یعنی تاریخ زندگی مردم، تاریخ اجتماعی بدون توجه به قدرت، بدون توجه به نهادهای سلطه. این کتاب را می‌توان در کنار The making of the English working تامسون قرار داد که هم‌ردیف اندرسون و نومارکسیست است، اما آن کتاب تاریخ طبقه کارگر و چگونکی شکل‌گیری این طبقه است، تاریخ از پایین است. کتاب اندرسون برعکس، تاریخ نهاد قدرت است. امیدوارم این کتاب نیز به زودی ترجمه شود، چرا که برای تولید نیازمندیم از یک مرحله اقتباس و وام‌گیری عبور کنیم، البته اقتباس انتقادی، تمام تحولات فکری و دوره‌های تولید فکر و اندیشه و فرهنگ و تمدن مسبوق به یک نهضت ترجمه بوده است.
آقاجری گفت:‌انتقادی که به اندرسون می‌کردند، این بود که کار تو یک کار مارکسیستی نیست، زیرا بر اساس شیوه تولید نیست. اندرسون جمله‌ای از مارکس نقل می‌کند و از خود دفاع می‌کند، اگرچه مارکس تاریخ را با شیوه تولید و زیرساخت‌های اقتصادی و تولیدی توضیح میدهد، اما نهایتا تکلیف تحولات تاریخ در سطح سیاسی تعریف می شود، انقلاب‌ها در لحظه تحول، انقلاب سیاسی می‌شوند، تا تضاد در عرصه سیاسی فیصله نیابد، نمی‌توان گفت یک فرماسیون اقتصادی رخ داده و دوره‌ای به دوره دیگر منتقل شده است، لذا مطالعه ساخت قدرت و دولت بسیار مهم است و نباید به این نهاد بی‌توجه بود. اندرسون تنوع تاریخ فئودالی و برده‌داری را با توجه به ویژگی‌ها و نهاد دولت توضیح می‌دهد.
دولت مطلقه ساختاری از دولت است که در حد فاصل میان زوال دولت و جامعه فئودالی و برآمدن فرماسیون سرمایه‌داری ظهور می‌کند. دولت صفویه از بسیاری جهات ویژگی‌های دولت مطلقه را دارد، اما نمی‌توان گفت صفویه دولت مطلقه است، به دلیل اینکه جایگاه مطلقه صفوی جایگاه مطلقه اروپایی نیست و شاید بتوان آن را دولت پیشامطلقه نامید. اما در مورد دولت رضاشاهی مجازیم که این عنوان را بگذاریم.
آنچه محل نزاع بین جامعه‌شناسان تاریخی و مارکسیست‌ها تعریف می‌شود، سرشت دولت مطلقه چیست؟ دولت مطلقه پیش‌درآمد ظهور فرماسیون سرمایه‌داری است و ابزار سیاسی است که متکفل زمینه‌سازی برای برآمدن شیوه تولید سرمایه‌داری است. با ظهور دولت‌های مطلقه در اروپا است که گور فئودالیسم را کنده می‌شود و راهی برای تکوین سرمایه‌داری ایجاد می‌شود، اما اندرسون بر خلاف این نظر معتقد است که دولت مطلقه یک دولت فئودالی است. دولت فئودالی که از دوره رنسانس تا قرن نوزدهم ادامه پیدا کرده است. اندرسون از نوع مارکسیست‌هایی است که نگاهی به وبر کرده که جامعه‌شناسی سیاسی او نقطه عزیمت جامعه‌شناسی سیاسی است.
در کار اندرسون توجه به عناصری غیر اقتصادی و تولیدی دیده می‌شود، عناصری مثل عدم تمرکز در قدرت سیاسی، پراکندگی قدرت سیاسی. فقدان نوعی نظام حقوقی و داوری یک دست و وجود دادگاه‌های محلی و جدا از هم فئودالی و فقدان یک نظم سلسله مراتبی طولی سیاسی اقتدار و در عوض یک نظم افقی هم‌عرض میان اقتدارها در کنار شیوه تولید مبتنی بر مازاد تولید دهقانان بر روی زمین و تملک آن توسط فئودال‌ها.
منطق اندرسون در کتاب اولش، در توضیح فئودالیسم و توضیح اینکه اروپا چگونه گذار کرد از دوران باستانی و برده‌داری به دوره فئودالیسم، مبتنی بر دیالکتیک نفیِ نفی نیست، مبتنی بر برآمدن فرماسیون‌های متأخر از دل تضادهای فرماسیون متقدم نیست، بلکه در آنجا اندرسون فئودالیسم اروپایی را با تلفیق برده‌داری رمی با اقتصاد شبانی و جامعه قبایلی جنگجوی ژرمنی می‌داند و این با نگاه تک خطی مبتنی بر دیالکتیک درونی و تضادهای درونی شیوه تولید برده‌داری متفاوت است.
اندرسون در بحث از دولت مطلقه، فئودالیسم را مختص به اروپا می‌داند، فئودالیسم در مفهوم خالص خودش. مفاهیمی که اندرسون به کار می‌برد به هیچ‌وجه از نوع Ideal type وبری نیستند، یعنی دولت مطلقه یا فئودالیسمی که اندرسون می‌گوید مفاهیم انتزاعی که کاملا برساخته خیالی و ذهنی محقق است، به‌عنوان یک ابزار مفهومی نیست، این مفاهیم را اندرسون را به عنوان مفاهیم دارای مصداق تلقی می‌کند، مفاهیم وبری مفاهیم مصداقی نیستند، فقط مفاهیم ابزاری هستند. اما در اندیشه اندرسون این مفاهیم کاربردی و مصداقی هستند. تنها جای خارج از اروپا، که می‌توانیم از فئودالیسم صحبت کنیم از نظر اندرسون ژاپن است. به نظر اندرسون در کشورهای شرقی تنها ژاپن گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری را تجربه کرد. البته تفاوت‌هایی نیز میان فئودالیسم ژاپنی و اروپایی قائل است.
از قرن سیزدهم و چهاردهم تا قرن نوزدهم حدود ششصد هفتصد سال دورانی است که ما شاهد ظهور دولت مطلقه هستیم. اندرسون بین فئودالیسم اروپای غربی و اروپای شرقی را تفاوت می‌گذارد و در نتیجه دولت مطلقه غربی را در مقابل دولت مطلقه شرقی.
دولت مطلقه غربی زودتر ظاهر شد در صحنه تاریخ، یعنی در کشورهایی مثل انگلستان، هلند و فرانسه از نظر اندرسون، از قرن سیزدهم آغاز شد و انقلاب فرانسه آخرین لحظه حیات دولت مطلقه در اروپای غربی بود، زمانی که دولت مطلقه در اروپای شرقی شکوفا می‌شد. به همین دلیل اروپای شرقی دچار نوعی عقب‌ماندگی و تأخر است، البته در هر دو نوع، استثنائاتی نیز وجود دارد، در اروپای غربی اسپانیا است که تا قرن بیستم هنوز مسأله دولت فرانکو و جنگ‌های داخلی و جمهوری‌خواهان و فالانژهای فرانکویی درگیر بود و اسپانیا در موج جدید دموکراسی بعد از جنگ اول، شروع به تجربه دموکراسی می‌کند و سلطنت اسپانیایی به تدریج با دموکراسی کنار می‌آید و اسپانیا جزو اولین کشورهایی است که ساختی مبتنی بر دموکراسی برقرار می‌کند. استثنای دولت شرقی هم هلند است. که برخلاف عقب‌ماندگی اروپای شرقی، در آن شاهد تحول سریع‌تر هستیم.
اندرسون دلیل تفاوت میان اروپای شرقی و غربی را در شرایط تاریخی و صورت‌بندی‌های اجتماعی اقتصادی توضیح می‌دهد بدین معنی که در اروپای غربی به دلیل رشد تجارت، پیشرفت بورگ‌ها و پیدایش زودتر بورژوازی، فئودالیسم مراحل اولیه سرواژی خود را پشت سر گذاشت و دولت‌های فئودالی برای حفظ و تداوم قدرت خود بر روی دهقانان دچار مشکل شدند. اینجا بود که در واقع دولت‌های مطلقه به وجود آمدند که از یک سو بتوانند مالکیت خصوصی بر زمین را حفظ کنند و از طرف دیگر مالکیت خصوصی را ذیل یک حاکمیت عمومی محافظت کنند، دولت مطلقه غربی در واقع تلفیقی بود از حاکمیت عمومی و یک دست در بالا و مالکیت خصوصی پراکنده فئودالی در پایین. پراکندگی به تمرکز گرایید، حکومت متمرکز شد و شخص شاه در رأس آن قرار گرفت، دادگاه واحد، قانون یک‌دست، در واقع به لحاظ حقوقی دولت مطلقه به دلیل احیای حقوق رمی بود، یعنی حقوق مبتنی بر مالکیت خصوصی.
در اینجا بحث وبری می‌شود، وبر در بحث از دولت مدرن بحث عقلانی شدن را مطرح می‌کند، بروکراسی مبتنی بر قانون واحد و سراسری و برابری حقوقی همه اعضای جامعه در مقابل قانون و دادگاه و بروکراسی. دولت در تعریف وبری نهادی است که اعمال انحصاری قوه قهریه را دارد و دولت مدرن دولتی است که در واقع دولت مرکزی انحصار اعمال قوه قهریه را در دست دارد. یعنی زندان، شلاق، بازداشتگاه فئودالی و… همه برچیده شد و در یک بروکراسی متمرکز شد، اما این دولت مطلقه که به این ترتیب متمرکز می‌شود، نه برای کمک به برآمدن بورژوازی بلکه برای تداوم بخشیدن به استثمار فئودالی است. حاکمیت به یک معنا غیرفئودالی می‌شود، اما پایه تولیدی و اقتصادی آن همچنان فئودالی است، زیرا دولت فئودالی قدرت حفظ رابطه استثماری میان دهقانان و فئودال‌ها را ندارد.
اندرسون انتقادی دارد به مارکس و انگلس. مارکس و انگلس معتقدند دولت‌های مطلقه محصول بالانس طبقاتی بورژوازی و اریستوکراسی فئودالی هستند. اما به نظر اندرسون این یک اشتباه تاریخی است، اندرسون معتقد است به این ترتیب دولت مطلقه چیزی شبیه دولت بناپارتی می‌شود، دولت بناپارتی دولت حافظ منافع بورژوازی است، در عصری که بورژوازی آنقدر توان ندارد که به خودی خود بساط اریستوکراسی فئودالی را جمع کند. اندرسون معتقد است دولت‌های مطلقه در اروپای غربی سده شانزده و هفده، در واقع سرشت فئودالی دارند و اساساً بورژوازی هنوز آنقدر قوی نشده بود که بتواند با اریستوکراسی بالانس برقرار کند و دولت مطلقه در این میان یک دولت مصالحه طبقاتی باشد.
اروپای شرقی مرحله بورژوازی نداشت، در اروپای شرقی این پروسه رخ نداد، دولت‌های مطلقه در پروس، اطریش و روسیه به وجود آمد و زمانی از بین رفتند که به تدریج نیروهای طبقاتی غیرفئودالی رشد کردند. در روسیه نوعی گذار از فئودالیسم به سوسیالیسم را داریم. اندرسون معتقد است این دولت‌های مطلقه علاوه بر شرایط داخلی و ضعف و فرتوتی ابتدایی فئودالیسم، زیر فشار دولت‌های مطلقه اروپای غربی بودند. معمولا هر نوع فشار خارجی فرصتی است برای دولت تا قدرت خود را متمرکز کند، خود را در جامعه بزرگ جلوه دهد و تفوق خود را بر جامعه مستحکم کند. از نظر اندرسون، فشارهای خارجی که از طرف فرانسه و کشورهای اروپای غربی بر کشورهای اروپای شرقی وارد می‌شد، نیز موجب رشد دولت‌های مطلقه در شرق اروپا شد. این دو نوع دولت، گذارهای متفاوتی را طی کردند، در دولت مطلقه شاهد گذارهای به سرمایه‌داری و مدرنیزاسیون بودیم، انقلاب‌های بورژوا – دموکراتیک در آنها اتفاق افتاد، اما در کشورهای اروپای شرقی این اتفاق نیفتاد، یا انقلاب‌های دهقانی و کمونیستی اتفاق افتاد یا انقلاب‌های فاشیستی و از بالا. اگر این کار اندرسون را در کنار کار برینگتون مور مطالعه بکنیم، می‌توانند همدیگر را تکمیل کنند.
اندرسون یک نومارکسیست است که در واقع این تحلیل‌هایی که دارد برای تحول جامعه امروز در غرب، معتقد است انقلاب سوسیالیستی واقعی انقلابی است که در یک جامعه سرمایه‌داری اتفاق می‌افتد و به همین دلیل با تحلیلی که راجع به روسیه دارد، انقلاب بلشویکی را یک انقلاب سوسیالیستی نمی‌داند، در واقع جامعه خودش را بر حذر می‌دارد در استفاده از الگوی روسیه و با آوردن مثال‌هایی همچون برآمدن استالین، محاکمات مسکو، حمله به اروپای شرقی و بهار پراگ و معتقد است جامعه اروپا نمی‌تواند همان مسیری را برود که روسیه رفت.
بر خلاف تامسون که روی طبقه کارگر تأکید می‌کند، اندرسون به نقش روشنفکران، فرهنگ و آگاه‌سازی و کنش‌های دموکراتیک اهمیت می‌دهد و لذا معتقد است انقلاب‌های بورژوادموکراتیک دولت‌های غربی به دلیل عقب‌ماندگی تاریخی فرماسیون‌های اقتصادی اجتماعی در اروپای شرقی و روسیه اتفاق نیفتاد و روسیه اگر انقلاب بلشویکی کرد و قدرت را تصرف کرد، با اتکا به حزب و نیروی پیشتاز و بر اساس نوعی حرکت اراده‌گرایانه از بالا، در اروپا و مخصوصا اروپای غربی نه نیاز به چنین کاری داریم و نه لزومی به چنین کاری هست با منطق تحول تاریخی اروپا ناسازگار است. لذا اندرسون با مارکسیست‌های ارتدوکس مرزبندی دارد، با مارکسیسم دولتی و احزاب بلوک شرق مرزبندی دارد و با پست‌مدرن‌ها نیز تقابل دارد و معتقد است پاریس که مهد پست‌مدرنیست‌ها است، پایتخت ارتجاع فکری جدید است.
دکتر حسینعلی نوذری در ادامه این نشست سخن گفت.
چند نکته را می‌خواهم بررسی کنم، یکی در خصوص مفهوم absolutism که در واقع بیانگر یک نظریه سیاسی است که اصطلاح استبدادی نمی‌تواند مفهوم آن را به درستی برساند، این مفهوم نخستین بار توسط ژان بوبن و هابز مطرح شده و تعبیر آن به استبدادی کج‌فهمی‌های را به دنبال خواهد شد. آقای دکتر آقاجری به آن اشاره کردند.
اندرسون متعلق به مارکسیسم غربی است و دو هزار و پانصد سال تاریخ اروپا را برپایه مارکسیسم غربی تحلیل کرده است. بنابراین در تحلیل آثار وی باید به این نکته توجه داشت و بدین ترتیب می‌توان متوجه شد که چرا در پاره‌ای موارد و تحلیل‌ها زاویه دید او به نظر مارکس و انگلس و به‌طور کلی مارکسیست‌ها نزدیک می‌شود و در پاره‌ای موارد از آن دور می‌شود و حتی فاصله اساسی می‌گیرد. دومین کانتکستی که اندرسون به آن تعلق دارد، نظریه سیاسی است.
اندرسون یک مورخ است، مورخی که بیشتر از منظر جامعه‌شناسی تاریخی به تحلیل پدیده‌ها می‌پردازد و با استفاده از جایگاه جهان‌بینی و ایدئولوژیکی که دارد همه چیز را در خدمت پردازش یک مفهوم اساسی قرار می‌دهد که این مفهوم هسته نظریه سیاسی و فلسفه سیاسی به‌شمار می‌رود و آن توجه به ساختار قدرت در قالب یک مفهوم به نام دولت است. او نظریه سیاسی را چنان فربه می‌کند که تمام متن دو اثر او را به خود اختصاص می‌دهد، در پردازش این مفهوم و تحلیل روند تکوین این مفهوم از ابزارهای جامعه‌شناسی تاریخی و از رویکردهای تحلیلی مارکسیسم غربی استفاده می‌کند. بستر دیگری که او به آن تعلق دارد، جامعه‌شناسی تاریخی است.
اندرسون به لحاظ سرزمینی نیز به انگلستان متعلق است، و دیدگاه او پیش از آنکه اروپایی باشد، انگلیسی است و رویکرد مارکسیستی او نیز رویکرد انگلو تروتستیسکی است و منتقدان او نیز نگرش‌های او را رویکرد مارکسیست محض نمی‌دانند.
وقتی این چهار بستر را کنار یکدیگر می‌گذاریم، می‌توانیم شیوه نگاه اندرسون را در آثارش فهم کنیم تا به فهم مغایر دچار نشویم. زیرا برخی از منتقدین اندرسون هرگونه گرایش وی به مارکسیسم را زیر سؤال برده‌اند و قطعا گفتمان تحلیلی و تاریخی مارکسیستی به ویژه در دهه هفتاد و هشتاد بیش از هرکس وامدار مطالعات اندرسون است و نمی‌توان او را متهم به ضدیت با مارکسیسم کرد.
تامسون اگرچه متعلق به چپ نو است، اما در کتابش یکی ارتدوکسی‌ترین تحلیل‌های چپ نو را در میان مورخان انگلیسی ارائه می‌کند. هابزبام ارتدوکسی‌ترین مورخ چپ نو در انگلستان است و بعد از او می‌توان تامسون را نام برد. یکی از انتقاداتی که تامسون به اندرسون می‌گیرد این است که اندرسون از آن مواضع اساسی که برای تحلیل تاریخی مارکسیستی در ارتباط با یک اثر نیاز است، دور شده و توجه به مناسبات اساسی اقتصادی و تولیدی به‌عنوان جریانی که پدیده‌هایی که ما در ادبیات مارکسیستی آنها را روبنا می‌دانیم و تکامل و تحول آنها متأثر از تغییر و تحول این زیربناها هست را نادیده گرفته است. می‌گوید مفهوم دولت و دولت مطلقه یا دولت استبدادی یک جریان روبنایی است و این اندرسون اگرچه تلاش کرده این جریان روبنایی را با مستمسک قرار دادن وقایع متعدد تاریخی توجیه کند که به گونه‌ای مستقل از فرایند تحول زیربنا و مناسبات تولیدی رشد پیدا کرده و برجسته شده، اما واقعیت این است که این استنادات تاریخی را اندرسون زیرکانه (به تعبیر تامسون) در راستای الگوی نظری‌ای به کار گرفته که این الگوی نظری از اساس بی‌بنیان است و این ناشی از فقر نظری اندرسون است.
در راستای اینکه این اثر یک اثر خودانگیخته خودساخته دفعتی بدون کانتکست‌ها است باید گفت مطالعاتی در زمینه جامعه‌شناسی تاریخی انجام گرفته که نشان آنها را در این کتاب به وضوح می‌بینیم. یکی از آنها کار «منشأ اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی» اثر برینگتون مور است، «نظام‌های حزبی و اتحادهای رأی‌دهندگان» اثر استین روکان و سیمور مارتین لیپست، «شهروندان، انتخابات، احزاب» اثر روکان و دیگران است. «نظم سیاسی و سامان سیاسی در جوامع در حال تحول» اثر هانتینگتون
منظور از Absolutism را در منابع نظریه سیاسی، به‌عنوان یک دکترین مطرح است. این مفهوم تنها زمانی معنای منطقی پیدا می‌کند که در قالب یک ساختار یا نظام سیاسی متجلی شود. در نظام‌های مطلقه بر خلاف نظام‌های استبدادی هیچ‌گونه محدودیتی برای آنچه که یک دولت مشروع اعم از اقدامات، فعالیت‌ها، برنامه‌ریزی‌ها، خط‌مشی‌ها و سیاست‌هایی که انجام می‌دهد، وجود ندارد. سه شرط اساسی برای یک نظام مطلقه وجود دارد:‌
۱- مشروعیت: یعنی مبتنی بر یک سری توجیهات حقوقی و قانونی، بخش مهمی از حکومت‌های مطلقه، دینی بودند و خود مفهوم حکومت مطلقه یک مفهوم فکری و کلامی است. حکومت‌های مطلقه دینی اقتدار خودش را بر مبنای توجیهات حقوقی و قانونی مشخص می‌گیرد و این توجیهات حقوقی و قانونی یا می‌تواند مبتنی بر نظریه حق الهی باشد
۲- اعمال و اقداماتی که این حکومت انجام می‌دهد، قانونی است و عملکرد آن مبتنی بر رضایت توده‌هاست.
۳- در برابر اعمال چنین حکومتی هیچ‌گونه محدودیتی وجود ندارد.
بنابراین نتیجه می‌گیریم دولت مطلقه که مترادف با استبداد و خودکامگی باشد، وجود ندارد. در حالی که معنایی که ما از دولت مطلقه در ادبیات سیاسی فارسی داریم، مغایر با این معناست. به‌طور مثال در خود جمهوری اسلامی یکی از ویژگی‌هایی که شخص آیت‌الله خمینی بر آن تأکید داشته، حاکمیت مطلقه ولایت فقیه است.
اما جوهر اصلی کتاب «تبارهای دولت استبدادی» در کنار کتاب «گذار از عهد باستان به فئودالیسم» تلاشی برای بررسی روند تکوین و تحول تاریخی رژیم‌ها و نظام‌های سیاسی به‌شمار می‌رود و بخش مهمی از تاریخ اروپا را شرح می‌دهد که علاوه‌بر اروپا، بر شکل‌گیری دولت‌ها در جوامع دیگر نیز تاثیرگذار است.
این نظریه‌پرداز حوزه علوم سیاسی ادامه داد: تحلیلی که در کتاب ارائه شده پروژه‌ای مرتبط با تاریخ، جامعه‌شناسی تاریخی و نظریه سیاسی است و گرایش حاکم بر کتاب، مطالعات بین‌رشته‌ای محسوب می‌شود. مطالعه نظام‌مند و سیستماتیک درباره شیوه تأثیر نیروهای خارج از مرز، مساله جنگ که زمینه شکل‌گیری دولت مطلقه را در کشور مهاجم فراهم می‌کند و در عوض زمینه تضعیف و زوال دولت در کشور مغلوب را فراهم می‌کند. همچنین بررسی نقش نظام‌های بین‌المللی که از اواخر قرن ۱۷ میلادی به‌تدریج در حال شکل‌گیری است، برخی از مهم‌ترین مسائلی است که در کتاب بررسی می‌شود.
البته اندرسون چندان اهمیتی به نقش نظام‌های بین‌المللی نمی‌دهد، اما والرشتاین توجه وافی به نقش این نظام‌ها در شکل‌گیری دولت مدرن نشان داده است. رالف میلبند در نقدی که بر اندرسون مطرح کرده، می‌نویسد: اندرسون شکل‌گیری دولت مدرن و نظام دولت مدرن را پیش از آنکه مربوط به مناسبات تولیدی و اقتصادی بداند، به مفاهیمی ارجاع می‌دهد که این مفاهیم هنوز در آن دوران نقش تأثیرگذاری نداشتند که بتوانند موجب برآمدن دولت استبدادی و یا قوام یافتن آن شوند. یا حتی نظام بین‌المللی که اندرسون اشاره می‌کند، در قرن نوزدهم شکل می‌گیرد.
نوذری در ادامه بیان کرد: اندرسون در کنار نقشی که برای نظام بین‌المللی قائل می‌شود، یک سری عوامل داخلی را نیز در شکل‌گیری دولت مدرن مطرح می‌کند، مانند: فرایند صنعتی شدن، نفوذ نیروهای بازار در بخش‌های کشاورزی و صنعت، تفاوت‌های فرهنگی و بومی که در میان کشورهای ظاهرا یک‌پارچه اروپایی، رشد جنبش‌های توده‌ای، تقاضا برای مشارکت، جایگاه و موقعیت نهادهای دینی و مذهبی و تأثیر این نهادها بر توسعه و تکامل نهادهای مدنی، حقوقی، قانونی و به‌ویژه تأثیری که فرایندهای سه‌گانه دیگر یعنی فرایند عقلانی شدن، فرایند بروکراسی و فرایند نوسازی داشته است.
در پایان، اساتید به پرسش‌های شرکت‌کنندگان پاسخ دادند.

نوشته شده توسط پژوهشکده تاریخ اسلام در چهارشنبه, 17 فوریه 2016 ساعت 8:00 ب.ظ

دیدگاه